در ادبیات مدرن معماری و شهرسازی، به ویژه در بحث «توسعه راهبردی شهر» این اصل مهم مورد تاکید قرار میگیرد که در جهان نهچندان دور آینده، شهر یا جهانی است یا اصلا شهر نیست. بر این پایه، شهر باید چیزی برای مبادله با شهرهای دیگر داشتهباشد وگرنه رو به فنا میرود. اما آن چیزی که شهر باید برای مبادله داشتهباشد، چیست؟ نفت؟ پسته، فرش، خودرو یا هر کالای دیگر؟ ولی موضوع به این سادگی نیست. اگر بحث تبادل کالا و خدمات باشد، هر آن ممکن است شهری دیگر به رقابت با این شهر، بازار را با قیمتشکنی یا هر شگرد دیگر در اختیار بگیرد و این شهر را خلع سلاح کند. شهر باید چیزی داشتهباشد که تا حد ممکن عام و شکننده نباشد. بر این اساس است که این روزها بحث برندینگ بحث داغ جوامع است. گویی شهر باید به مثابه یک «شخصیت» وارد بدهبستان با شهرهای دیگر شود نه به عنوان یک فروشنده! اینجا است که بحث هویت و یگانگی شهری مطرح میشود. اگر بحث را با موضوع تهران پیش ببریم باید ببینیم برند تهران چه میتواند باشد. میدانیم که این بحث چندسالی است که بین مدیران از یک سو و کارشناسان از سوی دیگر مطرح است. اما ما بر این باوریم برند تهران نه اقتصاد و بازار آن است نه «کلان» بودنش و نه کالبد و سیمای شهری آن. چیزی که تهران را تهران کرده حاصل تلخوشیرینهای متوالی و رنگارنگ در دوسه سده گذشتهاست. در این مدت تهران تبدیل به سرپناه و مامن اقوام و مشربها و مناسک مختلف اجتماعی شدهاست.
نقل است از ناصرخسرو که وقتی از ایالت کومش رد میشده، نام شیخ بزرگی را میبردکه در مسجد جامع شهر مریدانی دور خود دارد. او سمنان را با آن شیخ یکی میکند. در مقطعی دیگر ری با محمد زکریا رازی یکی میشود و بوشهر با حاج رئیس و حاج محمدرضا کازرونی تداعی میشود. امروز هم اگر ازبوشهر تصویری آشنا بسازیم حتما به یاد منوچهر آتشی و صادق چوبک و محسن شریف میافتیم و دیگرانی در آن ردیف. تمام کوچههای روستای کوچک «تاد» در تفرش به اسم بزرگان روستا نامگذاری شده و خانهای که به باور مالک و راهنمایش گویا خانه نظامی گنجوی بوده، تبدیل به شناسنامه روستا شده. در روستای یوش، به اعتبار زادگاه نیما بودن تمام کوچهها به اسم بزرگان شعر وادبیات ایران پلاک خوردهاند. در تهران در پژوهشی که توسط یکی از دانشجویان معماری انجام شده، بیش از یکصد خانه متعلق به بزرگان اهل قلم در شعاع محدودی از دانشگاه تهران شناسایی شدهاند.
یکی از مهمترین مباحث مربوط به شهر، جنس آن است. در ادبیات رایج و عمومی، این جنس را با عناوینی چون شهر صنعتی، شهر دانشگاهی، شهر خوابگاهی و امثال اینها مشخص میکنند. تا حدی هم تقسیمبندی درستی است. اما مساله به این سادگی نیست. بهویژه اگر موضوع جابجایی یک شهر، بالاخص پایتخت، در میان باشد، حساسیت امر چند چندان میشود. برایاینکه راحتتر به مساله ورود کنیم، با مصداق تهران بحث را ادامه خواهیمداد. تهران، پایتخت کشور، حداقل به استناد اطلاعیههای اضطرار وضعیت بهدلیل آلودگی هوا، یک شهر صنعتی است. بنا به تعاریف مدرن شهرسازی هم، این شهر را باید صنعتی تلقی کنیم. چون در آن ارزش افزوده صنعت جریان دارد. به باور دیوید هاروی جنس شهر را جنس پول و ارزشی که در آن جریان دارد، تعریف میکند. با این تعریف، قزوین هم یک شهر صنعتی است چون بیشترین ارزش افزوده جاری در شهر از طریق شهرکهای صنعتی آن تامین میشود. تهران به طریق اولی. اما دانستن جنس شهر چه تاثیری در بحث ما، و بهویژه در موضوع انتقال پایتخت دارد؟ موضوع بهظاهر بسیار ساده ولی بهباطن بسیار پیچیده و ممتنع است. رفتارهای فردی و اجتماعی مردم یک شهر صنعتی بسیار متفاوتتر از رفتار مردم در یک شهر خوابگاهی یا تجاری است. در اصطلاح جامعهشناسی شهری، «تفکر صنعتی» با «تفکر بازار» بسیار متفاوت است. در تفکر صنعتی منطق دو دوتا مطرح است، در تفکر بازار منطق چانهزنی.
شهر از چه تشکیل شده؟ از خیابان و ساختمان؟ نه قطعا. اجزای سه وجهی اصلی یک شهر عبارتند از انسان، طبیعت و معماری. هریک از این سه عضو را از معادله شهر حذف کنیم، شهر وجود نخواهد داشت. ضمن آنکه هریک از این سه جزء تعریف و نکته ظریف خاص خود را دارد. مثلا از معماری صحبت میشود نه ساختمان. از طبیعت صحبت میشود نه از درخت و گیاه. دقت کنیم طبیعت در چند درخت و گل خلاصه نمیشود. در پهنههای بزرگ و کوچک سبز و باغ و پارک هم خلاصه نمیشود. موجودات زنده هم بخشی از طبیعت هستند. برف و باران و خورشید هم جزئی از طبیعت هستند. بنابراین وقتی از مثلث تشکیلدهنده شهر صحبت میکنیم، موضوع بسیار وسیعتر و پیچیدهتر از مجموعهای از اجزای کالبدی است. برای تدقیق موضوع به یک تعریف خاص و جامع از معماری اشاره میکنیم به نقل از پاتریک شوماخر. او معتقد است «معماری عبارت است از سلسله روابطیکه برهم تاثیر متقابل میگذارند و تشکیل یک سیستم خودسازنده میدهند». میبینیم که در تعریف معماری اصلا صحبت از مکان و فضا و کالبد نیست. صحبت از رابطهها است. در مقیاسی بالاتر، در شکلگیری یک شهر، رابطههای بسیار متنوع و پیچیدهای دخیل هستند که قابل شمارش نیستند. اما، در میان این صدهاهزار رابطه آن رابطههایی مهم و دخیل هستند که در تاثیرمتقابل باهم هستند. حال شهری که چنین عمیق و ریشهدار در طول تاریخ شکل گرفته، قرار است ترک کنیم و شهری دیگر بسازیم به نام پایتخت. یا شهر کوچکی را تقویت کنیم و وسعت دهیم بشود پایتخت.
گاه به گاه، صحبت از این میشود که مثلا پایتخت را باید منتقل کرد. به کجا؟ مهم نیست! در ذات قضیه فعلا فرقندارد به کجا منتقل شود، اصل موضوع جای پرسش دارد. انتقال پایتخت. برای درک بهتر مساله، همه آنهایی که صحبت انتقال را میزنند، باید از خود و از داناتر از خود بپرسند چه شد که تهران پایتخت شد؟ نکند شما هم به گزاره عوامانه تاریخی اعتقاد داریدکه فلان شاه صفوی از این «قریه» مصفا خوشش آمد و دورش حصار کشید و بعد شد پایتخت! نه تنها پایتخت هر کشور بلکه تکتک شهرهای آن «زاده شدهاند» و دستساخته ماها نیستند. هزاران دلیل و مقدمه لازم است تا یک شهر به وجود آید. چه برسد به پایتخت. در همین سالهای نه چندان دور در کشور خود ما، وقتی بم و بروات در اثر زلزله نابود شد، یکی از گزینههای پس از زلزله این بود که بم ویران را رها کنند و در چند کیلومتری آنجا شهری جدید بسازند. بحثهای مفصلی هم شد و نهایتا استدلال عقلایی عقلا بر مسند نشست که وجببه وجب شهر بم قصههای خود را دارد و هرگز بیدلیل در آن نقطه به وجود نیامده. نمیتوان شهری را که قصههایی دارد، رها کرد و رفت در یک بیابان ساختمانو راه ساخت و اسمش را شهر گذاشت. اصولا شهر به معنای خیابان وساختمان نیست. این همه شهر جدید در ایران ساختهایم. آیا حتی پنج درصدشان خصلت شهر به خود گرفتهاند؟ اکثریت غالب شهرهای نوبنیاد ما خوابگاههایی بزهخیز هستند که با هر گشایشی در ساختار اجتماعی و اقتصادی کشور ممکن است تخلیه شوند و مردمانش به جایی بروند که «شهر» است.