بارها و بارها در صحبت از موسیقی، معماری و حتی عزاداری بوشهر به ردپاهایی از فرهنگ و هویت آفریقایی اشاره شده و میشود. حال، با مستندی مواجه هستیم که زندگی و منش یکی از هنرمندان بوشهری را به تصویر کشیده که اصالت آفریقایی دارد. سبالو. این مستند درباره موسیقی ارزشمند، تاریخی و بسیار غنی جنوب است. «سبالو»، روایتی از زندگی محمود بردکنیا، نوازنده سازهای کوبهای و آخرین بازمانده از نسل طلایی، نادر و منحصر به فرد سیاهان مهاجر بوشهر است که در لایههای زیرین خود نگاهی به تاثیر غیرقابل انکار رنگینپوستان آفریقاییتبار در موسیقی آیینی و سنتی جنوب ایران و بوشهر دارد. فیلمی از جنس موسیقی و فرهنگ، غربت و همزیستی آفریقا و در نهایت ایجاد یک موسیقی و فرهنگی که بسیاریها با عنوان «آفروبوشهری» از آن نام بردهاند
محسن شریفیان میگوید: «این فیلم برای من که هم با پدر محمود بردکنیا ساز زدم و هم با خود او فعالیت دارم، جذاب بود. محمود را در «سبالو» بیشتر از همیشه شناختم و بیشتر با درونیات او آشنا شدم…»
در این روزها، ماشین نقش مهمی در زندگی ما دارد. اتومبیل یا خودرو هم یکی از انواع ماشین است. سوارش میشویم و میرانیم به مقصدی که میخواهیم. هرگز تصور نمیکنیم اگر این ماشینها زبان داشتهباشند و حتی بالاتر، حس داشتهباشند،مثل انسان، چه میشود؟ مثلا دو تا ماشین باهم رفیق شوند یا دشمن! رفتارشان چگونه میشود؟ اگر مساله عشق در میان باشد، چه؟
فیلم انیمیشن ماشین این دنیا را به تصویر کشیده، دنیایی که در آن ماشینها مثل آدمها هستند. جالبه نه؟
فیلم سینمایی «ای ایران» یکی از شاهکارهای ناصر تقوایی است که ۳۵ سال پیش ساخته شده. سرشار است از طنز و فانتزی، بیآنکه لودگی و هجو در آن باشد. خود اتفاقات و زندگی در این فیلم تبدیل به فانتزی میشود. داستان مدرسه و پاسگاهی در ماسوله که با شرارههای انقلاب مواجه میشوند و نمیدانند چه باید بکنند. رئیس پاسگاه نمیداند در مدرسهای که پسرش در آن درس میخواند چه حرفها که پشت سرش نمیزنند. و مدیر مدرسهای که معتقد است هنر باید متناسب با زمان تغییر کند و شاید به این دلیل در سرود «ای ایران» هم دست میبرد. فیلم، علاوه بر ارزشهای هنری و سینمایی، بسیار نوستالژیک هم هست. دیدن حسین سرشار، اکبر عبدی، ثریا حکمت و غلامحسین نقشینه چهل سال پیش حتما جذاب است. شاید بشود گفت فیلم «ای ایران» از بسیار معدود فیلمهای ایرانی است که به خود انقلاب و حواشی آن پرداختهاست. جالب آنکه وقتی فیلم در سال ۱۳۶۸ آماده اکران شد، اجازه حضور در جشنواره فجر را پیدا نکرد.
پسرکی فرانسوی، روزی یک بادکنک قرمز پیدا میکند که صاحب ندارد. بادکنکی زیبا و خوشرنگ، که انگار حس و هوش انسانی دارد. میشود رفیق این پسرک و باهم در پاریس میچرخند و میرقصند و اهالی را به تعجب میاندازند. البته بچهها هم حسودیشان میشود. قصهای لطیف و شاداب با کمترین دیالوگ. فیلم بسیار قدیمی است و ظاهرا از اولین فیلمهای کوتاه است که هم اسکار گرفته و هم جایزه نخل طلای کن. جالب است که بازیگران این فیلم بچههای خود کارگردان هستند. پسرش پاسکال و دخترش سابین. گفته میشود آلبر لاموریس، با کارگردانی این فیلم کوتاه، در زمره بزرگان سینما قرار گرفت.
سال ۱۳۷۷، پرویز کیمیاوی فیلم «ایران سرای من است» را ساخت. اثری کاملا جذاب با تهرنگ فانتزی و نگاهی عمیق بر تاریخ و فرهنگ ایران در کشاکش التهابات اجتماعی ایران پس از انقلاب. ساختار فیلم بر کوشش جوانی به نام سهراب استوار است از دیار خشک مرکزی ایران برای نوشتن قصه های بزرگان فرهنگ و ادب ایران. خیام، حافظ و فردوسی و دیگران. و البته باید برای نوشتهاش مجوز بگبرد. راه به سوی پایتخت میکشد و در مسیر در کویر گم میشود و در عالم خیال و واقع بزرگان مورد نظر خود را در برابر خود میبیند. قصه ادامه مییابد و سر آخر او را میبینیم که سر از تونلهای مترو تهران درمیآورد. پرویز کیمیاوی، بیتردید یکی از بزرگان اثرگذار سینمای ایران است. فیلم «ایران سرای من است» هم بیتردید یکی از برجستهترین کارهای او به شمار میرود.