در روزگاری نه چندان دور، مسیر حرکت کاروان از اصفهان و یزد به مشهد، از حاشیه شرقی سمنان، خور، رد میشد. در آن زمان، خور هنوز آباد بود، درختان خرما داشت و کارگاههای خدماتی. و البته شعر و هنر. عبور مسافر و کاروان از این پهنه، بهخودی خود نوعی تبادل فرهنگی و آمیختگی مدنی را سبب میشد. به همین دلیل، حتی معماری خور هم خاص بود. همینطور مراسمها و مناسک آیینی خور هم ویژه بود. الان هم، بسیاری از گردشگران برای دیدن مراسمهای عاشورا و تاسوعا به خور میروند.
متاسفانه، با کشیدهشدن راههای مواصلاتی جدید و سلطه خودرو بر جادهها، در کنار تغییر اهمیت و ارزش هریک از شهرها و آبادیهای مسیر، این محور ارج و قرب خود را از دست داد. نخلها، عموما، سوختند، معماری اصیل کمرنگ شد و مراسمهای محلی و آیینی هم فروغ گذشته را ندارند. امروز مردم هستند و خاطرات گذشته. و ما، مخاطبان مستند «خور بر کرانه کویر نمک» خاطرات را میشنویم و خور را به تماشا مینشینیم.
با گسترش شهرنشینی، با هر دلیل و بستری، نقشه آبادیهای کشور دچار تغییر میشود. روستا تبدیل به شهر میشود، استانهای جدید زاده میشوند و الی آخر! «هجیج» یکی از ده ها مورد این چنینی است. در مونوگرافی سال ۱۳۴۵ که توسط مردمشناس فقید هوشنگ پورکریم در مجله «فرهنگ و مردم» چاپ شده، هجیج روستایی است با این مشخصات:
«در منطقه اورامانات کرمانشاه و نزدیک مرز عراق در درهای بناشده که دورش کوههای سربفلک کشیده است. همیشه زندگی پرزحمت و کم درآمد بود که فقط شکم خودشان و زن و بچههایشان را سیر میکردند. آنها امور زندگی را تا کنون با گیوهسازی، پارچهبافی، خردهفروشی و گردهکشی گذراندهاند.» سالها میگذرد و سد داریان بر روی «سیروان» بسته میشود و هجیج میشود «بندر». اینکه با ساخت این سد چهها زیر آب رفتند، بماند، از خانه و امامزاده تا سرچشمه اصلی روستا. اما نتیجه ساخت این سد تغییرات شگرفی است در زندگی و عادات مردم. هجیج کشاورزی قابل تاملی ندارد و باغات آن نیز محدود و محصول آن انار، انجیر، و توت است. دامداری در گذشته رونق زیادی داشت ولی عمده درآمد مردم از تولید دستبافتهها و دستساختهها است، گلیم، جاجیم، گیوه، دستمال و سبد. وجود امامزاده عبیدالله بیانگر آن است که این روستا سابقه تاریخی دیرینهای دارد. چهره امروز این به اصطلاح بندر تشابهی با شش دهه پیش ندارد. مستند «هجیج» ساخته فرهاد ورهرام تصویرگر این دگرگونیها است.
مستند «افوس» با رویکرد تکنگاری منطقه بوئین و میاندشت ساختهشده و نگاهی به روستای تاریخی افوس در استان اصفهان دارد. هادی آفریده در این مستند روند مهاجرت اجباری گرجیها و ارامنه به ایران از دوران صفویه تا به امروز را مورد بررسی قرار میدهد. امروز، افوس شهر کوچک و زیبایی است که در غربیترین نقطه استان قرار دارد. یکی از زیباترین ییلاقات اطراف فریدن است. این شهر، از یک جهت نشان و نماد پیوند و آمیختگی عناصر مختلف طبیعی است، از سوی دیگر نماد شاخص همزیستی و پیوند اقوام و فرهنگها. مهاجران گرجی و ارمنی، در کنار مسلمانان و دیگر اقوام ایرانی در دل آمیزهای از جنگل، رود و دشت، باهم زندگی میکنند. ثبت این همنوایی و همراهی در قاب یک فیلم، یادآور این خصلت مهم ایرانیها است که «این مردم، هیچوقت، هیچ مسالهای با خود و دیگران ندارند». دوستی و مدارا، برگ برنده ایرانیان در همه ادوار تاریخ بودهاست. تصویر این دوستی را در آیینه «افوس» میبینیم.
تقریبا در تمام دنیا، رود جاری در شهر حکم نخ تسبیح معاش و توسعه را دارد. نقش رود «جراحی» هم در برخی شهرهای خوزستان، از جمله شادگان، چنین است. اگر جاری باشد و پرآب، زندگی زیباست وگرنه غم است و رخوت.
داستان مستند «سیو سه سال بعد؛ هور دورق» به این موضوع برمیگردد. شادگان، از نظر مواهب زیستی مکان مناسبی بود؛ به همین خاطر وقتی دو سال پس از آغاز جنگ ایران و عراق، ارتش عراق بخشی از خاک ایران را تصرف کرد، بسیاری از اهالی آبادان و خرمشهر به شادگان و روستاهای اطراف آن آمدند. میدانیم تالاب شادگان بزرگترین تالاب ایران است. این تالاب در معاش دامداران، صیادان و کشاورزان منطقه نقش اساسی دارد.
اما امروز وضع چندان خوب نیست. با بستن سد در ارتفاعات بالادست میزان آب ورودی به رود جراحی کم شد، آلودگیهای صنعتی و فاضلاب شهری هم به همین رود هدایت شدند. امروز بازار دو طرف رود جراحی آن شادابی را ندارد. بیشتر کالاهای پلاستیکی چینی دیده میشود تا کالاهای خودی و محرک توسعه.
داستان سیاهان در ایران، پر از راز و رمز است. به ویژه اگر بحث «رنگینپوستان» هم به میان آید. اینکه آیا در پهنه بزرگ تمدنی ایران ساهپوست داشتهایم یا نه، بخشی از این داستان است. آمدن یا آوردن سیاهانی از آفریقا هم بخش دیگری است. حضور سیاهانی که در سواحل شمالی خلیج فارس اسکان یافتند، که گفته میشود عموما آفریقایی هستند، در کدام استانها پررنگتر و در کدامها کمرنگتر هستند؟ آیا ریشه و خاستگاه اولیه همه اینها یکی است؟ آیا همه این هموطنان امروز ما در یک دوره مشخص و باهم به ایران آمدهاند؟
الان که این عزیزان در بافت جمعیتی ما تنیده شدهاند، آیا آداب و اصول قدیم خود را هنوز حفظ کردهاند؟ آیا این سیاهان توانستهاند خود را از نردبان سیاست و مدیریت کشور و شهر بالا بکشند؟ آرزوها و تمایلات این بخش از جمعیت ایران، در حال حاضر، چیست؟ وظیفه کل سرزمین در قبال اینها چیست؟ اینها و بسیار پرسش دیگر فرهاد ورهرام به ساخت مستند «سیاهان جنوب ایران» کشانده!
بارها و بارها در صحبت از موسیقی، معماری و حتی عزاداری بوشهر به ردپاهایی از فرهنگ و هویت آفریقایی اشاره شده و میشود. حال، با مستندی مواجه هستیم که زندگی و منش یکی از هنرمندان بوشهری را به تصویر کشیده که اصالت آفریقایی دارد. سبالو. این مستند درباره موسیقی ارزشمند، تاریخی و بسیار غنی جنوب است. «سبالو»، روایتی از زندگی محمود بردکنیا، نوازنده سازهای کوبهای و آخرین بازمانده از نسل طلایی، نادر و منحصر به فرد سیاهان مهاجر بوشهر است که در لایههای زیرین خود نگاهی به تاثیر غیرقابل انکار رنگینپوستان آفریقاییتبار در موسیقی آیینی و سنتی جنوب ایران و بوشهر دارد. فیلمی از جنس موسیقی و فرهنگ، غربت و همزیستی آفریقا و در نهایت ایجاد یک موسیقی و فرهنگی که بسیاریها با عنوان «آفروبوشهری» از آن نام بردهاند
محسن شریفیان میگوید: «این فیلم برای من که هم با پدر محمود بردکنیا ساز زدم و هم با خود او فعالیت دارم، جذاب بود. محمود را در «سبالو» بیشتر از همیشه شناختم و بیشتر با درونیات او آشنا شدم…»