در ستایش صادق هدایت

«هدایت مرد فوق‌الاده خوبی بود. هدایت مرد فوق‌العاده درجه‌اولی بود. و خیلی به من محبت می‌کرد و من بی‌نهایت بهش علاقه‌مند بودم. خب. همین دیگر. . .؛ او آدمی بود که در دورۀ خودش بی‌نظیر بود. بی‌نظیری حسن او نبود. گناه زمانه بود. حسن او در نگه‌داشتن خودش بود که به رنگ زمانه درنیاید. حسن او این بود که خودش را از دوره‌اش متفاوت کرده‌بود. اما دورۀ مستقیم و بلاواسطه‌اش، دورۀ جغرافیاییش. چیزی که درش بی‌نظیر بود، انسانیت و پاکی و درستی‌اش بود دیگر. و اینش برای من گیرا بود. ولی به عنوان سرمشق ادبی یا این‌که بخواهم ازش تقلید کنم، نه. وجودش مشوق نویسندگی بود. البته حضورش- نفس حضورش- آدم را به کار می‌کشاند. البته اگر آدم از اول می‌خواست کاری بکند. آدم حس می‌کرد با آدمی سروکار دارد که آدم است. وازننده و پرت نبود. می‌دیدی با تو در یک جهت نیست، اما می‌دیدی که رونده است. و نه فقط رونده است، بلکه با جوانمردی راهنما و هل‌دهنده هست. حتی اگر با عقیده‌های تو موافق نباشد. کسانی بودند که ظاهرا با تو در یک جهت بودند اما خوب می‌دیدی که رونده نیستند که هیچ، پاشان هم چوبی است. هدایت این جوانمردی و بزرگی را داشت که نخواهد فقط نمونۀ خودش را تنها نمونه بداند. حسود و بدبخت نبود. اگر بیمار بود با بیماریش در جنگ بود. نه، از بیماریش رسته و مصفا بود. در کافه فردوسی که می‌نشست به عنوان وظیفۀ قطب‌بودن نمی‌رفت، بلکه خودش می‌رفت. حتی کنجکاوها را از دور خودش می‌پراند. برای این نمی‌رفت آنجا بنشیند که بیایند دورش. این او بود. دلسوز بود. به هر حال کس دیگری نبود دیگر که آدم بخواهد بهش اهمیت آن‌جوری بگذارد.»

گفته‌ها؛ ابراهیم گلستان؛ نشر کلاغ؛ چاپ چهارم: ۱۳۹۹؛ ؛ ص ۲۱۴

(برای شناخت ابراهیم گلستان، این کتاب حتما مفید است. ما را با دنیای فکر و هنر او آشنا می‌کند. بی‌واسطه با کلام خودش.)

 

 

 

کتاب مکتب خانه در ایران