
دویستوچهاردهمین شب فیلم/ ۸ مهرماه ماه ۱۴۰۵ خورشیدی
محمدحسن دامنزن میگوید «دو سال به خانۀ خانم مریم فیروز میرفتم تا ایشان بپذیرد و اجازه دهد از او پرترهای بسازم. با زبانِ سینما». بالاخره، در سال ۸۴، که مریم فیروز ۹۴ ساله بود، ساخت پرترۀ او کلید میخورد. و پس از حدود پنج ماه فیلمبرداری، یک سال بعد آمادۀ اکران میشود. زمانی که دیگر خود مریم فیروز در قید حیات نبود. «او، در خلال مونتاژ وتکمیل، تکههایی از فیلم را دید ولی نسخۀ کامل و نهایی را نشد که ببیند و از میان ما پر کشید». طبیعتا، ساخت مستندپرتره از چنین شخصیتی کار سخت و پیچیدهای است.مریم فیروز شخصیتی چندوجهی داردو کارگردان در انتخابِ زاویۀ نگاهش به این شخصیت، حتما، دچار تردیدهای بسیار میشود. دامنزن میگوید: «اگر قرار بر تصویر وجوه مختلفِ زندگی و شخصیت او باشد، حتی مجموعۀ چندینقسمتی هم کفاف نمیدهد».
به همین خاطر، کارگردان، نهایتا، تصمیم میگیرد برشی کوتاه از زندگی شخصی او را به تصویر بکشد و خود مریم فیروز و سخنانش را محور مستند اختیار میکند.
«هرکس که علاقمند است دربارۀ فعالیتهای سیاسی وحزبی او یاحتی، کارنامۀ فرهنگیو اجتماعیش بداند، به اندازۀ کافی کتاب و عکس و سند وجود دارد. اما اینکه، مریم فیروز آخرین سالهای عمرش را با چه دلمشغولیهایی میگذراند، موضوعی تازه و حتما جذاب است». حسن دامنزن، در این مستند، مریم فیروز را «خاله» صدا میکند. میگوید: «دوستان و دوستداران زیادی به خانۀ او رفتوآمد میکردند. من هم دو سال مرتب سر میزدم و دربارۀ خودم و هدفم از ساخت مستندپرترۀ او باهم صحبت میکردم. تا اینکه بالاخره متوجه صداقت من شد، و شد «خالۀ» من. با آن روحیۀ شاداب و شوخ و سرحالش».
کارنامۀ دامنزن نشان میدهد میکوشد عموما زنان را به عنوان موضوعِ فیلمهای خود قرار دهد. میگوید: «هر فیلمساز، به هر صورت، علائق و ایدههای خود را دارد. دوست داشتم دربارۀ زنانی که شخصیت خاص و موثری داشتهاند فیلم بسازم. زنانی که وجه ویژه و یگانهای دارند. خواه درزندگی شخصی، خواه در زندگی اجتماعی. مریم فیروز یکی از این نوع زنان است».
زلال، سهل و ممتنع
ارد زند میگوید: «مستندپرتره زیاد ساخته میشود. و در مورد مریم فیروز نمیدانم چندتا ساختهشده یا اصلا ساخته نشده. اما، در این فیلم ارتباط خوبی با مخاطب برقرار میشود. ظرایف محاورهای خوبی در آن وجود دارد. همین ظرایف سبب میشود فیلم به دل بنشیند.» زند به عشق سهگانۀ مریم فیروز در این فیلم اشاره میکند و اینکه برای مریم فیروز، پدر، همسر و ایران اضلاع سهگانۀ عشق هستند، «موضوع جذابی است. فیلم روان، ساده و سهل است و البته ممتنع. دامنزن در این اثر هم به انسان توجه دارد، هم به طبیعت. این نگاه، موجب سیالیت و لطافت فیلم میشود».
رویا نیساری، چنین استقبال و علاقمندی برای دیدن این مستند را مبارک میداند و معتقد است: «دیدن پرترۀ زنی که فارغ از عقیدهاش، نقشی در تاریخ و فرهنگ اجتماعی کشور داشته، مغتنم است.» او به یک نکته خاص در فیلم اشاره میکند: «مریم فیروز، در تمام نودوچند سال زندگی، بالا و پایین زیاد دیده و حالا دراواخر عمر، زندگیاشرا برای ما تعریف میکند. ولی هیچ نشانی از ناله و شکوه و زاری نیست. همهش امیدواری، استقامت و زندگی است. جای تقدیر دارد».
طنزِ روزگار
مخاطبی به خصوصیت رفتاری مریم فیروز اشاره میکند که «خیلی رک و صریح ولی مقتدر صحبت میکرد. در این مستند هم در سکانسهایی به عوامل فیلم پرخاش میکند و از عبارتهایی چون «به تو چه مربوط است!» یا «غلط کردی!» استفاده میکند که خوشبختانه کارگردان هم روتوش نکرده. او تعارفی نداشت با کسی. راحت و صریح بود.» مخاطب دیگری به سابقۀ دوستی با مریم فیروز اشاره میکند و تاکید دارد که «او همیشه طنز و شوخی را داشت».همیشه«زندگی میکرد»، زندگیرا «مصرف نمیکرد»

مخاطب دیگری انتخاب «مریمخانم» را به عنوان موضوع مستند، امر مبارکی میشمارد که توانسته «ابعاد مختلف شخصیت این زن را نشان دهد. سوای شخصیت خاص که احتمالا ملاحظاتی دارد، بقیه وجوه بخوبی مطرح شده. حتی وجه سیاسی و ایدئولوژیک او هم خوب بیان شده. بخصوص سکانس مربوط به دماوند و حس او نسبت به دماوند و ایران».
یکی از مخاطبان، علاقمند است بداند چرا دربارۀ رابطۀ مریم فیروز و رهی معیری اشارهای در فیلم نیست. و کارگردان جواب میدهد «بخاطر نبود سند و منبع متقن. کوشیدیم وارد حاشیهها نشویم».
در میانِ زنان
مخاطبان، عموما، کنجکاو بودند چرا دربارۀ فعالیت حزبی و یا رابطه با همسری که دبیرکل حزب است در فیلم صحبتی نشده. دربارۀ فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی او هم صحبتی نیست. دامنزن توضیح میدهد: «میخواستم فیلمی بسازم که به سه عشقِ مریم فیروز بپردازد- عشق به پدر، عشق به همسر و عشق به ایران.» او اضافه میکند: «با اینحال، بخشی از فیلم میتوانست از پژوهش میدانی و مطالعاتی مریم فیروز دربارۀ روسپیخانۀ تهران بگوید.
چون او در این پژوهش به زوایایی پرداخته که بینظیر است.» در تاثیر این پژوهش بر دیگران، دامنزن به عکسهای کاوه گلستان اشاره میکند: «مریم فیروز مطالعات خود دربارۀ زنان روسپی را منتشر کرد. جالب است بدانیم، در روند پژوهش میدانی او در روسپیخانه، تعدادی از زنان جذب مسائل اجتماعی و سیاسی شدند. گفته میشود سیوپنج نفر از زنان روسپی عضو رسمی حزب شدند. در اتفاقات کودتای ۲۸ مرداد، از همان اول صبح این زنان به حزب خبرهایی میدادند که حاکی از تحرکاتی در محلات جنوب شهر برای اغتشاش بود.» دامنزن ادامه میدهد: «یکی از این زنان فقط ۱۵ سال داشت. ولی او بود که کاوه گلستان را در عکاسی از محیط روسپیخانه همراهی و کمک کرد. همین خانم کمک کرد یک فیلمساز ۳۶ ساعت فیلم از آن محیط بگیرد و مستندی بسازد.» به باور دامنزن، تاثیر فعالیت مریم فیروز در این زمینه بیشتر از تاثیر او در ریاست سازمان زنان دموکراتیک حزب توده بود.
مخاطبی بااشاره به برخی پلانها از جمله پسزمینۀ تابلو مینیاتوری در صحبتهای مریم فیروز. معتقد است: «حس زنانگی این شخصیت در فیلم گم است. وقتی از عشقِ او صحبت میشود یا عشق مادرانه است یا عشق خانوادگی. زنانگی نیست».
فولاد آبدیده
جواد وطنی میگوید: «با شخصیتی مواجه هستیم که از اساس و پایه سیاسی است. تمام عمرش را در مبارزه و زندان و شکنجه گذرانده. طبیعی است حس زنانگی او تا حد زیادی تحت تاثیر احساس اجتماعی او قرار داشتهباشد. اما نکتۀ مهم آن است که او در این فیلم آزاد بود هرچه دلش میخواهد بیان کند. هیچ فشار و اجباری از هیچکجا برای او نبوده. فقط این را در نظر باید داشت کارگردان وقتی سراغ او رفته که ۹۴ سال داشته و انتظار فوران حس زنانگی در چنین موقعیتی ازچنین زنی با چنان زندگی چندان قابل انتظار نیست».
یکی از حاضران ضمن تشکر از کارگردان، برای ساخت پرترۀ زنی که برای نسل جوان امروز چندان آشنا نیست، علاقمند است بداند آیا «عمدی وجود داشت که مریم فیروز در برابر منظری از دماوند قرار داده شود؟ آیا جناسی است از حس و روحیۀ پایداری او؟ یا تصویری زیبا و تصادفی است». کارگردان پاسخ روشن برای این پرسش دارد. «بردن مریم فیروز به آن لوکیشن، کاملا طبق سناریو بود. وگرنه میتوانستیم او را در منظری از جنگل تصویر کنیم!».
فرانک نگهدار با اشاره به سال ساختِ فیلم بر این باور است که «تولید چنین مستندی در آن سال، شهامت هنری و اجتماعی میخواهد.» او به مستند دیگر حسن دامنزن، «بعد از تو، ای عزیز» اشاره میکند که چنین حال و هوایی دارد و اثری جسارتآمیز از آب درآمده.مصطفی زمانی میگوید: «حس زنانگی را در قالب سرزندگی و شادابی این خانم دیدم. او برای اینکه زبانهای خارجی یادش نرود، یک روز با خودش فرانسوی حرف میزند، روز دیگر انگلیسی و زمانی دیگر روسی. یاد این گزاره میافتیم که دانستن هر زبان خارجی، دریچهای است به شادابی و سرزندگی. برای کسی چون مریم فیروز، این یعنی حس زنانگی».
شناخت از درون
نوشین فراحمدی میگوید: «شاید انتظار داشتم فیلم از زادروز و درس و مبارزه شروع کند و اتفاقات سیاسی و مبارزاتی مریم فیروز را پشت سر هم ردیف کند. ولی چنان راحت و روان شخصیت ساده و واقعی او را دیدیم که متوجه شدیم برای شناخت او بهترین روش است. درباره وجوه سیاسی و مبارزاتی او میشود کتابها و اسناد و مدارک را خواند. ولی برای شناخت او از درون فقط باید پای حرفهای ساده و واقعی او بنشینیم».یکی دیگر از مخاطبان، معتقد است «معمولا خانمها در چنین سن و سالی، حوصله صحبت دربارۀ زندگی روزمره و حتی تاریخی خود ندارند. ولی مریم فیروز مثل یک جوان تازه به عرصه رسیده، تیز و راحت حرف میزند و سربهسر ما و عوامل فیلم میگذارد».هادی ملکاسماعیلی اشاره میکند که فیلم را قبلا هم چندبار دیدهاست و همیشه لذت برده.
با این حال خیلی دوست داشته رابطۀ شخصی و غیرسیاسی خانم مریم فیروز با نورالدین کیانوری را از زبان خود او در فیلم بشنود. خیلی جالب است بدانیم و حس کنیم دو نفر که مشغله و گرفتاریِ شدید سیاسی دارند و هرروز با مشکل و پرسشی تازه مواجه هستند، در خلوت خود و در آشپزخانه و سر سفره از چه صحبت میکنند!یکی از مخاطبان به حرفهای مریم فیروز در فیلم درباره خانوادهاش، بویژه دربارۀ برادرش نصرتالدوله اشاره میکند که به زعمِ مریم فیروز زیربار حرفهای انگلیس نمیرود چون از خاندانی اشرافی و قجری بوده و حاضر نمیشود زیردست دولت انگلیس قرار گیرد و قرعۀ حکومت از طرف انگلیس به رضاخان زده میشود. این مخاطب نقل این نظر را در این فیلم نوعی قضاوت تاریخی میداند که ممکن است شائبه و تردید دربارهش باشد. اصولا حمله به سلطنت پهلوی به خاطر مسائل شخصی خانوادگی ممکن است محل تردید قرار گیرد، هرچند نظر شخصیِ کسی باشد.
زندگی یعنی بازیگوشی!
وقتی مریم فیروز از دوران سخت زندان و اعدام رفقا و همسرش میگوید، هرچند، گاه غمی در چشمانش دیده میشود، ولی عموما مانند آن است که یک گزارشگر روزنامه دارد گزارش میکند. گویی اتفاق خاصی نیفتاده و زندگی چیزی بالاتر از این نیست. او خود را با این اعتقاد راضی نگه میدارد که «خودمان خواستیم». «هرکه به انقلاب نزدیکتر، خطر وزجرش بیشتر». اصلا احساس پشیمانی ندارد و بارها تکرار میکند بیش از بسیاری از ماها زجر و زندان کشیده. حتی از حکومتی که اینهمه برای حمایتش انرژی و نیرو گذاشتند. او به همین که این انقلاب نظام منفور سلطنتی را برانداخت راضی است: «مگر کم چیزی است برانداختن نظامی که سدهها و هزارهها حاکم بر سرنوشت ما بود». ظاهرا مهم نیست جانشین آن نظام آنی است که انتظارش را داشته یا نه. مهم آن است که دیگر سلطنت نیست و شاه تنها فرد کشور نیست.

جواد وطنی، معتقد است در فیلمهای حسن دامنزن، معمولا پرسشی هم مطرح میشود. گاه پاسخی میآید گاه میماند به عهده و نظر مخاطب. در این فیلم هم در انتها، کارگردان از مریم فیروز دربارۀ اعتقادات فردی و شخصی او دربارۀ دین و خدا و آیین میپرسد. جوابی که میشنود این است: «به شما چه ربطی دارد؟ شماا کی هستید که در این باره از من بپرسید. اصلا اگر چیزی در جواب گفتهباشم، شما باور میکنید؟ چرا باید جواب درست به شما بدهم؟ اصلا چطور میفهمید که راست گفتم یا نه؟». و این تکه شاید کلید رمز تمام مستند است: از کجا معلوم حرفهایی که زده میشود درست و صادقانه است!؟