گزارش مستند بدون ایرج, گزارش مستند بدون ایرج, موسسه فرهنگی هنری اردیبهشت عودلاجان

دویست و چهارمین شب فیلم/ ۲۴ تیر ماه ۱۴۰۵ خورشیدی

مستند «بدون ایرج» ساخته مشترک بهمن کیارستمی و آرش والی، به واقع و به درستی، یک فیلم مستند بود. نه فقط به این خاطر که تمام تصاویر و کلمات، واقعی بودند بل به این دلیل مهم که با این مستند چند شخصیت مهم فرهنگی کشور، که اصلا نمی‌شناختیم یا فراموش‌مان شده‌بود، دوباره «زنده» شدند و افسوس خوردیم که چرا در این چند دهه نام و نشان اینان در دل تلی از غبار و فلاکت تاریخی دفن شده‌بود. این فیلم، قطعا شایستۀ عنوان راستین یک «مستند» است. در پوستر و مواد تبلیغی این فیلم، عنوان «کارگردان» وجود ندارد چون بهمن کیارستمی «به تعریف درستی از عنوان کارگردان» نرسیده و از نظر او «فیلم عبارت است از تعدادی عکس و تصویر به همراه کلام که در کنار هم چیده شده‌اند و روایتی را شکل داده‌اند. همین، نه بیش از این!». اما قصۀ شکل‌گیری این فیلم:

آرش والی که بچه کازرون است، برای آموزش موسیقی به تهران می‌آید و روزگار پای او را به حیاط کافه نادری می‌کشاند. کاملا تصادفی. حدود بیست سال پیش. آن‌جا با چهره‌ای آشنا می‌شود که هیچ دلیل خاصی برایش به یاد نمی‌آورد: «آقای سالمندی بود با موهای سفید، با وقار، با لباس تقریبا مندرس. ولی یک ویژگی خاص داشت: همیشه کتاب می‌خواند و او را «استاد» صدا می‌کردند!».

 

!». آرش کم‌کم با اوآشناتر و نزدیک‌تر می‌شود و نهایتا مورد وثوق او قرار می‌گیرد و دعوتش را می‌پذیرد و به خانه‌اش می‌رود! کجا؟ یک باغ متروک در حوالی کرج». و قصه شروع می‌شود. سه نفر در این باغ متروک زندگی می‌کردند، هر سه به نوعی نابغه و عجیب! و جالب آن‌که هیچ‌یک از سه نفر با دیگری «رفیق» نیست، ولی باهم به نوعی کنار آمده‌اند. روزگار می‌گذرانند. «در بی‌قیدی، البته».

تا این‌که ایرج، یکی از این سه، در همان‌جا می‌میرد و آتش به اموال و آثارش می‌زنند، از جمله آثار نوشتاری و عکاسی او. در میان ماترک مهجور و قلیل او چشم دوستان به عکس‌هایی می‌افتد که بسیار شگفت‌انگیز بوده، همین‌طور نگاتیوها و اسلایدهایی بی‌نظیر که هر یک قصه و پیامی دارند. از این لحظه است که تلاش برای بازشناسی این عزیزِ از دست رفته شروع می‌شود.

کشف‌وشهود هنری

محمود یارمحمدلو معتقد است «موضوع اصلی هر کار هنری انسان‌است. هر فیلمی‌که با نهاد ما ارتباط برقرار کند، تبدیل به بخشی از زندگی ما می‌شود. این فیلم روایتی خاصی دارد. ما را از یک خرابه به دنیای بهمن محصص می‌کشاند، کسی که یکی از تابلوهایش چندین باغ مشابه محل زندگی این سه نفر را می‌خرد. از این جهت، مستند «بدون ایرج» نوعی کشف و شهود است که در جریان آن با فرخ، ایرج و جمشید اشنا می‌شویم که هریک دنیای عجیب خود را دارند.»

چنین خلاصه کند: «انگار، فیلم را از هیچ ساخته‌اند، ولی واقعا فیلم‌است و مخاطب را شدیدا درگیر می‌کند»

قبل از حرف‌ای یارمحمدلو، آرش والی گفته‌بود «پس از مرگ ایرج، وقتی ماترک او را روی میز ریختیم از دیدین عکس‌ها شگفت‌زده شدیم. هم از نظر موضوع، هم از نظر تکنیک و زیبایی‌شناسی و هم حتی از نظر تعداد. نخستین فکری که به سرمان زد، این بود که آلبومی از آن‌ها منتشر کنیم. با چند منبع و موسسه معتبر و غیر متعبر وارد مذاکره شدیم که خوشبختانه همه بی‌نتیجه بود. تا این‌که کاملا تصادفی از طریق خانم رهی ربانی با بهمن آشنا شدم‌و روال عوض شد».

جستجو!

بهمن کیارستمی اضافه می‌کند «این چنین نبود که در لحظه تصمیم گرفته‌باشیم که مثلا فیلمی در این باره بسازیم. آرش آمد و تعریف دقیق و ریز از کار واجرا در چندین سال گذشته داد و تجربیات شخصی خود در ارتباط با این اشخاص را مطرح کرد. ولی، اطلاعاتِ درست و درمان درباره این سه نفر در دست نبود ولی گاه جرقه‌هایی پیدا می‌شد، مثلا دیدن نامۀ بهمن محصص به احمدرضا احمدی در میان اسناد. دوسه ماه را فقط صرف جستجو درمیان عکس‌ها و چهره‌ها کردیم و همین‌طور شروع به گزینش و ترجمۀ نامه‌ها کردیم. حدود پانصد نامه. در فیلم، فقط از بیست نامه استفاده کرده‌ایم. و یواش‌یواش راه پیداشد. بخصوص وقتی که آرش اعلام کرد عشق فیلم‌سازی داشته و با موضوع این آدم‌ها هم کلی فیلم و تکه‌فیلم دارد، و راش‌ها را آورد. دیدن راش‌ها این ذهنیت را به وجود آورد که می‌شود رفت سراغ ساخت فیلم مستند با موضوع این سه نفر و آن باغ متروک و ماجراهایش».

 

گزارش مستند بدون ایرج, گزارش مستند بدون ایرج, موسسه فرهنگی هنری اردیبهشت عودلاجان

چهره اصلی این سه نفر ایرج است. که در طول فیلم متوجه می‌شویم «ایرج گنجه‌ای» عکاس هنرمند ولی بی‌سروصدای سال‌های سی و چهل خورشیدی است و ماجراهای بسیاری را از سر گذرانده‌است.

خوش‌تر آن‌که . . .

رویا نیساری می‌گوید «در تمام فیلم به فکر این جمله بودم که «همه‌چیز راز است». و چه راز شگفتی است که از حیاط پشتی کافه نادری شروع می‌شود و به چنین دنیای عجیب و شگفت این آدم‌ها می‌رسد». رویا نیساری به این نکته هم اشاره می‌کند که «هرجا که صحبت از گذشته و تاریخ بود، تصاویر را سیاه و سفید داریم ولی وقتی حال و امروز شخصیت‌ها را مرور می‌کنیم، فیلم رنگی است. شگرد خوبی است برای وصل گذشته و حال به هم، در عین گذر زمان».مخاطبی دیگر در این زمینه، به شگرد سازندگان فیلم در معرفی ایرج اشاره می‌کند. نخست تاکید بر این دارد که عنوان «بدون ایرج»، از ابتدا به مخاطب اعلام می‌کند که هرچه قرار است گفته آید به بهانه به ظهور رساندن ایرج است. ولی از این حرف و پند پیشینیان تبعیت می‌کند که «خوش‌تر آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران». و ما ایرج را نمی‌بینیم ولی از زبان دیگران و در دل عکس‌های به یادگارمانده او را کشف می‌کنیم. شگرد موفقی است در معرفی.ابراهیم عمرانی، شدیدا تحت تاثیر عکس‌های ایرج در این مستند است. «مجموعه‌های بسیاری را دیده‌ام، ولی این عکس‌ها فوق‌العاده جذاب بودند». او معتقد است «حتی شاید بهتر می‌بود فیلم فقط به یاری همین عکس‌ها ساخته می‌شد. در حال حاضر، فیلم تحت تاثیر روابط این سه نفر است، ولی کاش تحت تاثیر فقط عکس‌های به‌جامانده از ایرج می‌بود».بهمن کیارستمی می‌گوید: «من خودم هم عمیقا تحت تاثیر این عکس‌ها بودم. عکس می‌تواند هر متن و کلام را مصور و گویا کند. ولی برای ما در این فیلم یافتن و شناختن شخصیت این آدم‌ها، به ویژه ایرج بود و معرفی عکس‌ها، به‌خودی خود، یک پروژه مستقل است که باید کار شود. مثلا با نمایشگاه یا آلبوم».

 

رمانِ زندگی!

قصه زندگی این سه نفر، به ویژه ایرج، از جنس رمان است. قصه نیست. بالاوپایین دارد، چند ساحتی است، خطی ساده نیست و اما و اگرهای بسیار دارد. در طول فیلم متوجه می‌شویم اینان از مهندسان سرآمد صنعت آب کشور بوده‌اند و عکس‌هایی به یادگار از آن دوره دارند. اما به روال مهندسانِ عموما عبوس و خشک، فقط سر در کار فنی و حرفه‌ای نداشته‌اند، یکی عکاس برجسته‌ای بوده، دیگری با روئین پاکباز کتاب هنری ترجمه می‌کرده و آن یکی سر در کتاب و عرفان داشت. ساده‌ترین‌شان، شاید جمشید است که برای خودش دنیایی دارد. همو که می‌گوید بالاخره زندگی بی‌قید، نه البته زندگی بی‌قانون، یک انتخاب است و بعدها معلوم می‌شود که درست بوده یا نه. سالی چند ماه در کنجی از این کشور، خواه کویر خواه ساحل دریا خلوت می‌کند و با نزدیک‌ترین نزدیکانش به زندگی جوکی‌وار می‌پردازد. چه دنیای دارد این مرد. آرش او را بابا جمشید خطاب می‌کند. اوست که گاه اطلاعاتی درباره گذشته خودش و دو نفر دیگر را به ما می‌گوید.

در مورد جنس رمانِ مستند، یکی از مخاطبان نظر جالبی دارد: «فیلم با درِ بستی‌ای شروع می‌شود که کسانی از بالای آن خود را به داخل فضا می‌اندازند. از در وارد نمی‌شوند از بالای در می‌آیند. همین ابتدا متوجه می‌شویم که فاجعه‌ای روی داده و با اتفاقی ناگوار مواجه هستیم. این اتفاق، در ظاهر، مردن ایرج و آتش‌گرفتن خانه‌اش است. اما هرچه جلوتر می‌رویم معلوم می‌شود فاجعه بزرگتراز این حرف‌ها است. فاجعه مدفون‌شدن جان و روح مردمی فرهیخته در زیر بار زندگی نکبت‌بار جامعۀ مصیبت‌زده. جامعه‌ای که جوانان خیره‌سر آن زندگی فرهیختۀ فراموش‌شده‌ای را در فضای مجازی موضوع سخره و خوش‌خندی احمقانه و بی‌خیالانه می‌کند. این است فاجعه».

روح زندگی

رسول پیروی معتقد است «بدون ایرج فیلم بسیار خوبی بود. سازندگان به فیلم روح داده‌اند. به ویژه با پاساژهایی که با نامه‌ها ایجاد کرده، فیلم را زنده و شاداب کرده‌اند. با دیدن این فیلم یاد «درسو اوزالا» و ریزه‌کاری‌های آن می‌افتیم». یکی دیگر از حاضران، کمی با تعمق و تاثر به این نکته اشاره می‌کند که «با دیدین این فیلم نگاه ما به پیران‌و سالمندانِ ژنده‌پوش سربه‌زیر دور و اطراف‌مان تغییر می‌کند. نکند هریک از آن‌ها یک ایرج یا فرخ دیگر باشد!»

 نوشین فراحمدی می‌گوید: «با این‌که فیلم بلند بود ولی متوجه شدم که تمام لحظات حواسم شش‌دانگ به فیلم بود. تک‌تک پلان‌ها و سکانس‌ها را دنبال کردم. حرف‌های باباجمشید بسیار پخته و نغز بود. به بسیاری از پرسش‌هایم با حرف‌های او پاسخ گرفتم.» فراحمدی به نکتۀ ظریفی از عکس‌های ایرج هم اشاره دارد. «زیبایی‌شناسی خاصی دارند. به‌ویژه عکس‌هایی که آدم‌هایی را که خوابیده‌اند از زاویۀ خاصی نشان می‌دهد یا از پشت سرشان می‌بینیمشان».

کیارستمی به این نکته‌بینی اشاره دارد و می‌گوید «از دید زیبایی‌شناسی، همۀ این عکس‌ها نکته دارند. من اسم این نکته را «زیبایی‌شناسی لحظه» نام گذاشته‌ام. در لحظه خواسته چیزی را شکار و ثبت کند. حتی در مورد عکس‌های به‌اصطلاح ورزشی. می‌بینیم درست لحظۀ کوتاهی را که ورزشکار دارد بند کفشش را می‌بندد گرفته. دنبال فیگور ورزشکار نیست. یا مثلا چند صحنه از تصادف یک خودرو را تصویر کرده. هر یک نکتۀ کوچکی دارند. انگار عکاس نیست، نویسنده است. منظری را دیده، آن را یادداشت کرده و گذاشته لای کارهایش. هیچ‌کدام را برای نمایش یا انتشار در جایی نگرفته. همه را برای خودش گرفته. از این نظر، کارهای او شایسته تعمق و توجه خاص هستند».

زندگی یعنی بازی!

سعید رشتیان معتقد است «اگر کیارستمی هنوز به تعریف روشنی از کارگردانی نرسیده، بخاطر آن است که از روایت خطی پرهیز می‌کند. این فیلم هم طوری تدوین شده که گویی نوعی تدوین بازیگوشانه است. ولی همین نوع برخود با موضوع، یک جور کشف زندگی است. کارگردان پرهیز دارد از یک مدل خاص و رایج روایت. نمی‌رود چیزهایی را از جاهایی جمع کند، سر هم کند و اسمش را بگذارد کارگردانی. دنبال آن است که از هیچ یک زندگی بسازد. همین».مخاطب دیگری معتقد است، «بهمن کیارستمی خواه به «کارگردانی» معتقد باشد یانه، عمیقا یک کارگردان مولف است. همین انتخاب نام «بدون ایرج»به تنهایی بار یک کارگردانی را به دوش می‌کشد. انتخاب ایده و محور اصلی روایت برای مجموعۀ بزرگی از اسناد و داده‌ها یعنی کارگردانی.اگر این مستند را کسانی غیر از این دو می‌ساختند، چه بسا تمام بار و محور اصلی را بر رابطه ایرج با بهمن محصص می‌گذاشتند که به اثر خود وزن بدهند. چن نام محصص بخودی خود یعنی اعتبار.

گزارش مستند بدون ایرج, گزارش مستند بدون ایرج, موسسه فرهنگی هنری اردیبهشت عودلاجان

اما در این فیلم، بهمن محصص کم کم و در اواخر فیلم مطرح می‌شود آن‌هم نه به عنوان یک بمب خبری، بلکه به عنوان وجهی از شخصیت و ارتباطات ایرج. این یعنی کارگردانی. و به‌همین دلیل، کیارستمی و والی کارگردان مولف و موثر هستند».

در خاتمه، یکی از مخاطبان به برخی لوکیشن‌های فیلم اشاره می‌کند و معتقد است «انتخاب این نوع جاها و رفتارها در این فیلم، نشان از وجهی دیگر از زندگی امروز ایران است: «هرکسی کار خودش، آتش به انبار خودش».  یکی دیگر از زیبایی‌های فیلم».