
صدو هشتادونهمین شب فیلم/ ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ خورشیدی
پس از هفته اولِ دومین دوره رویداد «مستند ببینیم، لذت ببریم» که ۱۱ مستند کوتاه و بلند در سه روز آخر هفته به نمایش درآمد، در اولین روز هفته دوم، سه مستند از مهدی باقری، صادق دهقانی و فرهاد ورهرام به نمایش در آمد که مورد استقبال مخاطبان قرار گرفت. هر سه فیلم از تازهترین تولیدات سینمای مستند ایران بودند و اولین یا دومین نمایش آنها پس از جشنواره حقیقت بود. هریک با عطر و طعم خاص.ابتدا مستند ۱۵ دقیقهای «پشت چراغ قرمز» از مهدی باقری به نمایش درآمد. مستندی متاثر از حوادث جنگ دوازده روزه که با تمسک به مرگ سربازی در انفجار میدان تجریش، به روایتی استعاری و تاریخی از سرباز چندهزارساله ایرانی میپردازد. باقری با مهارت تمام، مخاطب را در موقعیت آن انفجار ناشی از اصابت موشک اسرائیلی قرارمیدهدو سپس بهروایتی تاریخی از سرباز چندهزارساله میپردازد.قهرمان او را نخست در ری میبینیم و ترکهای قلعه و خاطرات ذهنی او، در کنار گذران زندگی عادی مردم، از جمله فرشهای فراوان پهنشده بر سنگهای تپه ری برای خشک شدن در زیر آفتاب.
سرباز را نه در قامت یک جنگجو میبینیم و نه در قامت مدعی. او هم کسی است مثل همه ماها، ولی فعلا در خدمت سربازی است. همین سرباز را در مینیاتورها میبینیم. شگفت آنکه در این نقاشیهای بیعمق، دو طرف دعوا و جنگ یک شکل هستند. نمیتوان دانست کدام دشمن است کدام خودی. پوشش و ابزار جنگیشان عین هم است. گویی جنگها نه خیری برای طرفین دارد نه تشخصی.
کارگردان، انگار، به بیهودگی و بی دلیلی جنگ اشاره دارد. همین سرباز تاریخی را در اصفهان و ایرانِ اشغالشده توسط محمود افغان هم شاهدیم. اشغالی که به دلیل کمتدبیری یا بیعرضگی سلطان صفوی میسر شد. در آن مقطع هم این سرباز استعاری ما نقشی در برافروختن جنگ و نزاع ندارد. در نقوش سنگی کاخ تخت جمشید هم این سربازان، که همه با نگاه مستقیم بهجلو بر سنگوارهها نقش بستهاند همانی هستندکه انتظار میرود. ساکت، انگار مسخشده و البته گوش به فرمان. سرنوشت تمام سربازان دنیا.
آدمی را چه میشود؟
در جای جای فیلم، باقری به یاد آن سربازی است که از چراغ قرمز میدان تجریش رد شد و با انفجار پودر شد، بیآنکه دلیلی بر مرگش باشد. او پس از پایان مرخصی داشت به سر خدمت برمیگشت. همین. فیلم ما را به این فکر و پرسش وامیدارد که آدمی را چه میشود که چنین خشن و مرگبار به کشتن همدیگر برمیخیزد. جهان بشری بهکجا میرود؟ این جانهای نازنین چرا باید پرپر شود. چه نقشی در نزاع داشتهاند؟ به جز آنکه زنده بودند و میخواستند زندگی کنند.
آدمی را چه میشود؟ مستند باقری، ساختار محکمی دارد و خوشساخت هم هست. پیامش را ساده و بدون لکنت به مخاطب میرساند. در کل، فیلم موفق است.
دومین فیلم این روز ساخته صادق دهقانی بود با نام «کاشف به عمل آمد». فیلمی جذاب و پر از نکات تازه و مهم از تاریخ معاصر ایران. محور اصلی فیلم زندگی و فعالیتهای کاشفالسلطنه است که ما او را به عنوان پدر چای ایران میشناسیم. ولی فیلم به وجوه دیگری از شخصیت و زندگی این چهره میپردارد که قصه را دقیقتر و باورپذیرتر میکند. آن هم در ۶۰ دقیقه، با استناد به مدارک، عکس و منابع مختلف. از جمله آثار مکتوب خود کاشفالسلطنه که انسان فرهیختهای بود.
تاریخ پر پیچ و خم معاصر
پیش از هرچیز به یک نکته از ویژگیهای تاریخ معاصر و گذشته نزدیک ایران اشاره کنیم. دورهای که هنوز حکومت کاملا فردی و خودکامه است. به ویژه در عصر قجر. پادشاه مملکت هم قاضی است هم مجری. بدون هیچ نهاد و سازمان و ارگانی که حداقلِ مقدمات را فراهم آورد.
مصداق این خودکامگی، که قطعا به تصمیمات متناقض و مغشوش در سطح ملی و فردی منجر میشود، همین کاشفالسلطنه است. او که تحصیلکرده و با دانش است، به دلایل متفاوت مورد غضب ناصرالدینشاه است. هرچند این غضب هم تناوب دارد. گاه تحبیب هم درکار است. به همین خاطر او بار سفر میبندد و در پاریس رحل اقامت میگزیند. شهری که کعبه آمال او است و همیشه در حسرت است که «ایران را چه میشود که چون پاریس و روم و برلین نیست». ولی وقتی ناصرالدینشاه از حکومت حذف میشود، مظفرالدینشاه جایگزینش میشود که بهقول کاشفالسلطنه حال و توان کار و کلنجار ندارد. او به وطن برمیگردد و پس از افت و خیزهایی، از طرف شاه مامور میشود عازم هندوستان شده و علم کاشت و پرورش چای را بیاموزد و مبتکر کشت و فرآوری چای در ایران شود.

چای بهانه است!
کاشفالسلطنه در ماموریت خود موفق میشود و پس از چند حرکت کوچک و ناموفق، پس از سهسال اقامت و آموزش و تحقیق در مزارع چای شمال هندوستان، با دریافت گواهینامه معتبر به ایران برمیگردد. با چند ده صندوق بذر چای و چهار یا پنجهزار بوته چای. او این بتهها را در شرایطی به ایران منتقل میکند که باید ازشمال هند با قطار بهجنوب هند وساحل اقیانوس هند بیاید و بارها را با کشتی به خرمشهر برساند. آن هم در شرایطی که در مسیر دریا آب شیرین در اختیار نیست. آب دریا هست و شور. در مستند، جزییاتی از این ظرایف را متوجه میشویم و لذت میبریم از جزم و جدیت این ایرانی صدسال پیش. به هرحال، بوتهها به لاهیجان برده میشود و در خاک عزیز آن دیار کاشته میشود. جایی که از نظر کاشفالسلطنه بهترین مکان در ایران (شاید هم جهان) است. میگوید: «در ایران شمال را دوست میدارم و در شمال لاهیجان را بیش از دیگر جاها». کار کاشت بوتهها به خوبی انجام میشود ولی موردغضب یا حسد برخیها واقع میشود، بهگونهای که تعدادی از سواران و خانسالاران محل با اسبها بر مزرعه چای میتازند و میخواهند آن را تخریب کنند. کاشف به حاکم گیلان، که از قضا از خویشان او هست، متوسلو با کمک سربازان او مزرعه را نجات میدهد. و بقیه قضایا. حال، به اصل مطلب برسیم. کشت چای بهانه است. پرسش: اگر آن سواران قدرتی بیش از قدرت کاشف و فامیل او داشتند، آیا ما الان چای داشتیم؟ اگر داشتیم، کی؟ و با چه فاصله از آن زمان؟ اصلا، اگر کاشفالسلطنه نبود، ما الان چای داشتیم؟ اگر آری، کی و در چه فاصلهای؟ این پرسش از آن جهت مهم است که به یاد بیاوریم در حکومت تکنفره، سرنوشت آدمها به مویی بند است. ما حاصل این نوع حکومت را بارها و سدهها تجربه کردهایم.
به اصطلاح تجدد!؟
در مستند «کاشف به عمل آمد» ما برآمدن رضاشاه را هم داریم. در این دوره است که کاشفالسطنه مامور طراحی و راهاندازی بلدیه تهران میشود. و او که دانشآموخته جهان مدرن اروپا است، در ابتدا اقدام به طراحی و تشکیل انجمن بلدیه میکند. طبعا با مسیری پر از سنگلاخ و مخالفت. نهایتا خود او رئیس بلدیه و سپس رئیس انجمن بلدیه هم میشود. و از آمال و آرزوهایش برای پایتخت ایران میگوید. اینجا هم به این پرسش میرسیم که اگر نخستین رئیس بلدیه تهران او نبود و یک شازده یا قزاق بود، ساختار بلدیه همینی میشد که شد؟ باز به همان نقطه میرسیم که در حکومت فردی، امکان پیشبینی آینده چندان راحت نیست و همهچیز به اوامر ملوکانه و شخصیت فردی حاکمان و کارگزاران بستگی دارد. این مستند، فارغ از اینکه چنین هدفی داشته یا نه، حاصل چنین حکومتهایی را خوب ترسیم کرده. جای تقدیر دارد.
«شهر شاهنامه» از فرهاد ورهرام، سومین و آخرین فیلمی بود که در این روز به نمایش درآمد. فیلمی در دسته مردمنگاری با نگاهی دقیقتر به «سیسخت» به عنوان مصداق تغییرات شگرف در طول چند دهه.
ورهرام برای انسجام مستند، شخصیت ملاقباد را به مثابه خط محوری مستند انتخاب کرده و انگار آبادی را با قصههای او به هم میدوزد. کسی که به دلایل متفاوت چهره مشهور و قابل استناد آبادی است. او کسی است که وقتی با رضاشاه، در جریان تخته قاپو کردن خانها، مواجه میشود، وقتی ازش خواسته میشود مطالبهاش از حکومت را بگوید، اعلام میکند: «یک معلم به ما بدهید» و به این ترتیب از سال ۱۳۱۰ سهسخت صاحب معلم و مدرسه میشود و نتیجه این حرکت را در مدنیت و تفکر عمومی مردم مشاهده میکنیم. در زندگی روزمره و حرکت اجتماعی آنها.
چه بود و چه شد؟
فرهاد ورهرام علاقمند است، در جریان حوادث مستند، گذریهم به مقایسه گذشته نزدیک و امروز سیسخت داشتهباشد و از زبان مردم شهر، بهویژه پیرانی که به نوعی از نوادگان ملاقباد هستند، تصویری تقریبا کامل از آن دوره را ترسیم میکند. با این توضیح غیرمستقیم که سیسخت تغییرات بنیادی و اساسی نسبت به آن دوره نداشته چون در بنبست قرار دارد و در مسیر عبوری بین شهرها نیست.
تا همین دوسه دهه پیش خلوص زندگی و اقلیمی سیسخت چنان بوده که برخی مردمشناسان جهان را به خود بخواند و گنجینه علم مردمشناسی جهان را غنا بخشد. ورهرام این نگاه جهانی به منطقه را با مرور تجربه زوج اتریشی پیگیر است که در سالهای چهل به ایران میآیند و هفت سال در سیسخت زندگی میکنند و عکاسی و فضا و رویدادها را ثبت میکنند و حاصل آنها را در چند جلد کتاب در اروپا منتشر میکنند که امروز از منابع مهم پژوهشهای مردمشناسی سیسخت به شمار میروند. ما در مستند با این کتابها آشنا میشویم.
یاد بعضیها بخیر!
فرهاد ورهرام در این مستند تصاویر و گفتگوهایی با زندهیاد جواد صفینژاد دارد که در چند هفته گذشته از میان ما رفت. او در طول سالهای چهل چند دوره برای تالیف مونوگرافی به سی سخت رفته و مطالعات قابل استنادی هم به جا گذاشته. در مستند سخنان ذیقیمتی از او میشنویم.
اما یکی از درخشانترین بخشهای مستند گفتگوهای ورهرام با خانم اریکا فریدل، مردمشناس اتریشی است که با همسر و دو دختر خود هفت سال در سیسخت زندگی کردند و مطالعات ذیقیمتی انجام دادند. همسر او، رینولد لوفلر عکاس زیردستی بود و عکس و فیلمهای معتبری را ثبت نمودهاست. این ذوج، تا اواخر سالهای شصت، چندین بار به ایران آمدند و در خانههای سیسخت، هر بار چند ماه ماندند و مطالعات را تکمیل کردند.

میگویند اینان در طول ۲۸ سال، جوانب مختلف زندگی مردم را ثبت کردهاند. از جمله نهصد ترانه لری منطقه. این خانم لری یاد گرفتهبود و با مردم محلی به زبان آنها حرف و معاشرت داشت.
باز هم خارجیها!
دیدن خانم فریدل در مستند «شهر شاهنامه» از چند جهت قابل بحث است. ولی از یک جهت خاص باید به آن پرداخت: «چرا بهترین و بیشترین منابع تحقیقاتی تاریخ و جامعه ایرانی را باید از خارجیان انتظار داشتهباشیم. چرا سیسخت و مردمانش که با هر مقیاسی، بخشی از سرزمین ما هست و همیشه به آن دسترسی داریم، توسط دو اتریشی شناخته شود ولی مطالعات ما به پای کارهای آنها نرسید؟ این موضوعی است قابل تامل و البته تاسف!