گزارش مستند داستان چندهزارساله یک شهر, گزارش مستندهای مستند ببینیم و لذت ببریم(۲)-۵, موسسه فرهنگی هنری اردیبهشت عودلاجان

صدو نودمین شب فیلم/ ۱۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ خورشیدی

در پنجمین شب فیلم دومین دوره رویداد «مستند ببینیم، لذت ببریم»، سه فیلم به نمایش در آمد. در ابتدا مستند کوتاه «زخم و آیینه» از مهدی اسدی به روی پرده رفت، پس از آن مستند بسیار تاثیرگذار و حسیِ «کوروش» از سپیده سپهی را دیدیم که محور روایتش داستان بیماری و تعویض قلب پسرک چهارده ساله خرم‌آبادی در بیمارستان شهید رجایی بود. مستند سوم موضوع کاملا تازه در سینمای ایران، به نام «جای خالی چیزی در این قفس» از محمد کیاسالار بود که به موضوع «راهبرد تفکر تصویری» در اخلاق پزشکی می‌پرداخت. روزی پربار و جذاب که با اقبال شایان توجه مخاطبان مواجه شد. بین نمایش دوم و سوم، فرصتی پیش آمد تا با کارگردان «کوروش» گپ و گفتی پیرامون فیلم داشته‌باشیم که فرصت مناسبی برای شناخت بهتر فیلم و حال و هوای آن بود.

فیلم ۱۲ دقیقه‌ای «زخم و آیینه» مستندی متاثر از حوادث جنگ دوازده‌روزه با محور کودکانی بود که طی آن جان باختند. گفته می‌شود ۴۹ نفر.مهدی اسدی، کارگردان اثر، بخش اول فیلم را به نمایش زندگی عادی مردم می‌پردازد و در میانه راه با تصاویری از انفجارهای مهیب به فروپاشی زندگی عادی رومی‌آورد که بسیار تاثیرگذار و تاثرانگیز است. اسدی برای نشان دادن شدت تاثر و خشونت جنگ، تصاویر تک و بریده را به صورت جرقه در دل پرده سیاه می‌کارد و مخاطب را به زمینه سیاهی و فلاکت پس از جنگ می‌کشاند. اسدی، شگرد و روشی مدرن و تجربی در انتقال پیام دارد و مخاطب را در برابر گفتار و چهره سخنران یا مصدوم و حتی کارشناس قرار نمی‌دهد. دوربین او به مثابه ناظری بیرونی، بدون قضاوت و تاثیرگذاری بر سوژه، پس از نشان‌دادن فاجعه از بیرون، به داخل فضا هم می‌رود و ما نجواها و صداهای گرفتاران در فاجعه را می‌شنویم بی‌آن‌که ریتم یا چارچوب مشخصی در آن‌ها باشد. ما با این انقطاع و بریدگی صداها، به‌خودی خود، قطع‌شدن زندگی و فروپاشی زندگی‌ها را به‌خوبی حس می‌کند. کارگردان به گونه‌ای تصاویر و صداها را کنار هم چیده، انگار که مخاطب همراه کارگردان در دل ماجرا است و شاهد حشونت جنگی بی‌دلیل است.

جان‌باختگانِ راوی!

یکی از زیباترین سکانس‌های فیلم اسدی، تیتراژ پایانی فیلم است. جایی که در آن، اسامی کودکان جان‌باخته به صورت پراکنده بر صفحه می‌نشیند و پس از آن با همان ترتیب قبلی، اسامی عوامل فیلم را روی همان صفحه می‌بینیم. گویی این جان‌باختگان و عوامل فنی فیلم، به همراه هم، قصه خشونت جنگ را روایت می‌کنند. شگرد خوبی که نام این عزیزان را در تاریخ و با این مستند، ماندگار می‌کند. به طور کلی می‌توان ادعا کرد چند فیلمی که درباره جنگ دوازده روزه تولید شده‌اند، فیلم‌های قابل تامل و موثری بودند و به عنوان شاهد مدعا قابل استناد خواهندبود.

فیلم کوروش، به چند دلیل، برای مخاطب، خاص بود. نخست به این خاطر که به موضوعی می‌پردازدکه تازه است. غم و تاثر ناشی از بیماری مهلک قلبی را از درون و به استناد زندگی یک پسربچه ۱۴ ساله بیان می‌کند که شکل ملودرام و اشک‌انگیز ندارد، هرچند تعدادی از مخاطبان به شدت دچار تاثر روحی شدند و چشمان‌شان پر از اشک شد. دومین دلیل خاص‌بودن فیلم آن بود که ساختار محکم داشت، لکنت زبان نداشت و خیلی راحت فضای ذهنی و روحی کودکِ محتاج تعویض قلب را نشان می‌داد.

پیچ و خم درمان!

در جریان روایت، متوجه می‌شویم کودکی که بیماری مهلک قلبی دارد، از خرم‌آباد به بیمارستان شهیدرجایی تهران منتقل شده و کاملا در وضعیت اضطرار قرار دارد. دوبار برای تعویض قلب به اتاق عمل رفته و هر بار به‌دلیلی، عمل انجام نشده و الان لخته‌های متراکم خون دارد پیشرفت می‌کند و هر آن ممکن است قلب را از کار بیندازد. این شاپسر در اولویت اول بیمارستان برای جراحی و تعویض قلب قرار دارد. بالاخره، شانس به این بیمار کوچک روی می‌آورد و قلب سالمی پیدا می‌شود و عمل تعویض هم با موفقیت به اتمام می‌رسد. حالا که چند وقتی از این ماجرا گذشته، به نقل از کارگردان فیلم، کوروش کاملا سالم است و زندگی عادی را از سر می‌گذراند.

 

گزارش مستند داستان چندهزارساله یک شهر, گزارش مستندهای مستند ببینیم و لذت ببریم(۲)-۵, موسسه فرهنگی هنری اردیبهشت عودلاجان

تا این‌جای کار، فیلم روال گزارشی و عادی خود را طی می‌کند ولی اگر به برخی جزییات نگاه کنیم، فیلم را از حد یک گزارشِ عاقبت‌بخیری فراتر می‌بینیم.

مهم است‌که این کودک زنده می‌ماند ولی در فاصله ترخیص از بیمارستان و مراجعه بعدی برای چک‌آپ، که چند روز یا هفته بیشتر نیست، کنارتختی‌های او، کودکان معصوم و نازنین، همه جان باخته‌اند. ابوالفضل، مهسا و دیگران. در انتهای فیلم این را با حیرت، متوجه می‌شویم.

قلب دوم: دوست عزیز!

کارگردان به برخی نکته‌ها می‌پردازد که هم از نظر تصویری و سینمایی و هم از نظر محتوایی بسیار مهم و موثر هستند. مهسا دخترک افغانی فیلم دوست دارد به افغانستان برگردد و ببیند کشورش «سرسبز است یا نه. آدم‌هایش مهربان هستند یانه» او تعریف می‌کند وقتی در خانه بود، هفته‌ای دوسه بار لباس افغانی می‌پوشیده‌و می‌رقصیده. این دخترک نازنین وقتی خبر موفقیت عمل کوروش به بخش می‌رسد و می‌گویند کوروش را دارند می‌آورند، نشسته در تخت، می‌رقصد و چه زیبا و کودکانه می‌رقصد. او هم در اولویت اول عمل تعویض قلب بود ولی طبق قانون «برای تعویض قلب او، باید یک قلب افغانی پیدا شود. قلب ایرانی تنها در صورتی ممکن است به داد او برسد که هیچ بیمار ایرانی دیگر برای گرفتن آن نباشد». و مهسا، دخترک زیبا و نازنین، می‌میرد. این‌جاست که تاثیر یک خط بر نقشه جغرافیایی بر زندگی و مرگ مردم عیان می‌شود.

سپیده سپهی، کارگردان فیلم می‌گوید در ابتدا قصد داشته در مورد دارو و تحریم و کمبود فیلم بسازد ولی وقتی در همین رابطه به بیمارستان شهید رجایی مراجعه می‌کند و بخش کودکان نیازمند تعویض قلب را می‌بیند موضوع را عوض می‌کند و سراغ این بچه‌ها و سرنوشت آن‌ها می‌رود. با این‌حال، در خلال فیلم موضوع دارو و کمبود آن مورد اشاره است. آن‌جا که پدر کوروش برای خرید داروهای خاص برای روزهای پس از عمل کوروش در داروخانه هلال احمر به انتظار نشسته و سپس در خیابان ناصرخسرو به دنبال دارو از دست داروفروشانِ به‌اصطلاح قاچاقچی است. 

 

و باز یک خانم محترم را می‌بینیم که چهار قوطی شربت ویژه و موردنیاز بیماران قلبی را آورده تا تحویل دهد. داروهایی که توسط خیرینِ خاص از اروپا تهیه و با هزینه فراوان به دست بیمار در ایران می‌رسانند.

مجسمه دردِ دیرین!

در این‌فیلم در سکانس‌های مختلف پدرو مادر کوروش را می‌بینیم که حیران و نگران منتظر در راهروهای بیمارستان چشم و گوش به حوادث دارند. به باور یکی از مخاطبان «چهره و نگاه پدر، تجسم عریان و واقعی دردِ دیرین یک ملت است. نگاهی خشک، خشمگین، در عین‌حال صبور و منتظر، بی هیچ ادا و اصول و احساسات و ناله. تجسم واقعی صبوری یک ملت. او در طول فیلم اصلا حرف نمی‌زند، فقط نظاره‌گر است. تنها در دو سه جا صدای او را می‌شنویم. در مراجعه به دارخانه و بازار دارو. کاش آن‌جا هم صدای او را نشنویم. کاش اورا نماد و مجسمه ساکت و منتظر یک رویداد ببینیم نه پدری‌که دنبال نجات فرزندش است».سومین فیلم در پنجمین روز رویداد «مستند ببینیم، لذت ببریم» اثر ویژه و خاصی بود به کارگردانی محمد کیاسالار که پزشک است، به تهیه‌کنندگی ارد عطارپور که سابقه طولانی در خلق مستندهای موثر دارد.

فیلم با موزه هنرهای معاصر تهران شروع می‌شود. یک دکتر و استاد دانشگاه با دانشجوهایش برای بازدید از موزه و گفتگو درباره اخلاق پزشکی آمده‌اند. در این بازدید به این گزاره اشاره می‌شود که در مواجهه با هر پدیده و موضوعی نمی‌توان به درک و شناخت کامل آن نایل شد. دانشجوها در برابر تابلوئی از سالوادور دالی قرار دارند و هریک تصور و فهم خود از آن را به زبان می‌آورد. استنتاج‌های کاملا متفاوت و گاه متضاد از یک تابلو واحد. تازه این برداشت‌ها از بیرون و از جانب مخاطبان اثر است نه ازسوی خالق اثر. مخاطبان جوان به ‌این نتیجه می‌رسند که در تشخیص یک بیماری هم ممکن است چنین اتفاقی بیفتد و پزشکان مختلف تشخیص‌های مختلف درباره بیماری یک فرد واحد داشته‌باشد. با این گزاره، مستند به سمت روش‌ها و مفاهیم مدرن و جدید در تشخیص بیماری می‌رود.

راهبرد تفکر تصویری

این مستند با نام «جای خالی چیزی در این قفس» مبحث تازه‌ای در پزشکی ایران را باز می‌کند. مبحثی که حلقه کوچکی از پزشکان مثل دکتر نمازی یا خانم دکتر افروز معتمد چندسالی است سرلوحه کار خود قرار داده‌اند. موضوع این است که هنر، به‌ویژه هنرهای تجسمی و سینما چگونه می‌تواند در رفتار پزشک و درمان بیمار موثر باشد. در مطب دکتر زمانی، دیوارها پوشیده از پوسترهای سینمایی است. او می‌گوید از فیلم «سرگیجه» آلفرد هیچکاک در آموزش پزشکی و درمان بیمار بهره‌ها برده. او معتقد است بسیاری از موضوعات مرتبط با پزشکی، خواه‌‌ناخواه در هنر بازتاب دارد. مثلا به تابلو نقاشی گویا توجه کنید که پزشک بیمارش را بغل گرفته، انگار فرزندش است. 

چهره و حس آن پزشک گویای حس و رفتاری است که در تفکرنوینِ پزشکی به‌عنوان یک راهبرد تعریف می‌شود و امروز در جهان رواج بسیاری دارد. در این راهبرد به ادبیات هم ارجاع داده می‌شود. انگار این گزاره دوباره مطرح می‌شود که «دایره هنر وسیع‌تر از همه است»

هم‌دلی و هم‌دردی!

یکی از بحث‌ها در این مستند، در تعریف رفتار پزشکی موضوع هم‌دلی با بیمار است البته نه هم‌دردی. این دو باهم فرق دارند. در جایی گفته می‌شود، پزشک باید با بیمار هم‌ذات پنداری داشته‌باشد. این نوع برخورد با بیمار، تنه به برخورد پدیدارگرایانه می‌زند. اصولا در بحث شناخت گفته‌می‌شود شناخت سه مقیاس متفاوت دارد: شناخت هنری یا شهودی، شناخت علمی، و شناخت پدیدارگرایانه. در برابر ما فردی نشسته با روی زرد و چهره درهم. در شناخت هنری ممکن است حدس بزنیم «طرف عاشق است!».

در شناخت علمی، که همراه با معاینه‌ و آزمایش است، معلوم می‌شود طرف بیماری یرقان دارد. اما هیج‌کدام از این دو دردی را که بیمار حس می‌کند، نمی‌شناسد و حس نمی‌کند. یعنی برخورد پدیدارگرایانه با بیماری ندارد. در راهبرد جدبد تلاش می‌شود به شناخت پدیدارگرایانه نزدیک شود تا رفتار منطقی‌تر با بیمار اتفاق بیفتد. در این مستند به تکه‌هایی از فیلم‌های ایرانی هم اشاره می‌شود ازجمله «جدایی سیمین ازنادر»و «مجبوریم».

گزارش مستند داستان چندهزارساله یک شهر, گزارش مستندهای مستند ببینیم و لذت ببریم(۲)-۵, موسسه فرهنگی هنری اردیبهشت عودلاجان

روشی جهانی و انسانی

کارگردان مستند، که خود از مبشران این روش در ایران است با چهره‌های شاخص این مبحث در جهان تماس می‌گیرد و گفته‌های آن‌ها را در مستند می‌گنجاند. جالب است که برخی از آن‌ها با ایران و چهره هنری و فرهنگی آن آشنا هستند و معتقدند روش موردنظر آن‌ها در ایران هم جایگاه دارد.در مجموع باید گفت این یکی از مستندهای خاص و ویژه بودکه در خانه اردیبهشت اودلاجان تماشا کردیم. به امید روزها بهتر در ادبیات پزشکی ایران.