سرانِ آواره

«امروز صبح رفتم قهوه‌خانه. اتفاق خیلی مضحکی افتاد. سالار مسعود به ملاحظه این‌که می‌رویم اسلامبول، یک قوطی سیگار طلا و الماس‌دار با یک سنجاق الماس برلیان و یک انگشتر برلیان که روی هم‌دیگر پانصد اسکناس لیره عثمانی برایش تمام شده‌بود، دو شب قبل به موسیو میشل که تقریبا دو ماه است به اسم مترجمی نزد سالار مسعود است، برد بفروشد. به این شرط که اگر رفتنی به اسلامبول شدیم که فروخته‌است والا پول را پس بدهد و اسباب را پس بگیرد. دو روز بود که میشل برده‌بود. دیشب آمد گفت سنجاق را به یک صد و بیست و پنج لیره فروختم. پنج لیره حق‌الزحمه من و صدوبیست لیره هم مال شماست. سالار هم قبول کرد. نصف پول را داد و رفت. امروز صبح که من قهوه‌خانه رفتم با میشل مشغول صحبت بودم. موسیو امیل غزالی آمد نزد من. قدری به عربی با میشل تغیر کرد. بعد به من گفت سالار کجاست؟ من با سالار کار دارم. گفتم خوابیده‌است، چه کار دارید. گفت دیروز این شخص سنجاق برلیان سالار را آورد. من صدوپنجاه لیره دادم، نداد و برده‌است به دیگری فروخته صدوهفتادو پنج لیره. گفتم بسیار خوب. سالار حالا می‌آید بگو. میشل گفت دروغ می‌گوید. می‌خواست قوطی را صدوپنجاه بخرد من ندادم، همچه می‌گوید. . . میشل به من گفت شما حرفی به سالار نزنید. من پانزد نت به شما می‌دهم. گفتم عجب مرتیکه خری هستی! من مگر نوکر سالار یا دزد هستم که پول بگیرم و حرف نزنم. یا احتیاجی دارم؟ فوری برخاستم سالار را بیدار کردم، تفصیل را گفتم. سالار هم آمد قهوه‌خانه و از میشل اسباب‌های خودش را خواست. میشل گفت فروخته‌ام. هنگامه‌ای شد. عاقبت به هزار افتضاح از میشل اسباب‌ها را گرفتند و الماس را به امیل غزالی دادند»

همدردان ناهمگون؛ یادداشت‌های روزانه امیرحسین خان سردار شجاع؛ محسن میرزایی؛ نشر شیرازه؛ چاپ‌ اول؛ ۱۳۹۷؛ ص ۱۸۲

(گوشه‌ای از حال‌وهوای دنیای مهاجرت. پر از دغل و نامرادی و دلخوری. این‌ها مهاجرانی ایرانی در دوره جنگ بزرگ اول بودند)

 

 

 

 

کتاب مکتب خانه در ایران