
دویست و هشتمین شب فیلم/ ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۵ خورشیدی
پیروز کلانتری میگوید: «نوجوان بودم. پدرم در شرکت چاپ افست کار میکرد.گاهی پیش او میرفتم. در این رفتوآمدها، دوسه بار همایون صنعتیزاده را دیدم. البته که تصوری از آینده نداشتم و همایون را هم در همان حد میشناختم. کمکم در عالم جوانی، با کتابهای جیبی آشنا شدم و اصولا کتابخوانی و نشر و کتابفروشی. در آن دوره بود که متوجه شدم همایون صنعتیزاده تقریبا بزرگترین واحد انتشاراتی کشور را مدیریت میکند و بعدتر هم چیزهای بیشتر درباره این شخصیت دانستم». این جملات را کلانتری در ابتدای نشست گفتوشنید پس از نمایش مستند «همایون» بیان کرد.
مستندی که چندسال پیش به سفارش «اقتصاد آنلاین» توسط او ساختهشد و در دویست و هشتمین شب فیلم خانه اردیبهشت اودلاجان نمایش دادهشد. مستندی به روایت کارگردان از وجهی از کار و شخصیت این چهرۀ ممتاز فرهنگیو اجتماعی ایران. همایون صنعتیزاده را غالبا به شعبه انتشارات فرانکلین در ایران میشناسیم. موسسهای که در طول حدود پانزده سال، نزدیک به هزار و پانصد عنوان کتاب منتشر کرد و سبک و منش نوینی در حوزۀ نشر در ایران بنیان نهاد.
او بود که موضوع «ویرایش» کتاب را تبدیل به جزء اصلی انتشار کتاب کرد. او معتقدبود انتشارات یعنی «بستهبندی فکر» و به همین خاطر در موسسه تحت مدیریت خود، بهجای صرف سرمایه برای هزینه چاپ و صحافی، نیرو و امکانات خود را معطوف به انتخاب، تالیف، ترجمه و ویرایش کتاب کرد و انتشار آن را به ناشران واگذاشت و بابت خدمات خود ده تا پانزده درصد از قیمت پشت جلد کتاب را گرفت. کارهای بسیار دیگری در حوزه چاپ و نشر انجام داد که هریک سرفصلی مهم در این حوزه هستند. او در اواخر دوره پهلوی، با هوشیاری متوجه سستشدن پایههای رژیم حاکم شد و فرانکلین را رها کرد و عازم دیار خود شد تامزارع خشخاش را تبدیل به بوستانهای گل سرخ کند. در این راه هم کاملا موفق بود و با تولید گلاب و اسانس گل تجارت بزرگی راه انداخت و تحولی در منطقه کرمان ایجاد کرد که قطعا شایسته تحسین است. اما این تمام ماجرا نیست.
روایتی تازه
پیروز کلانتری میگوید: «طبیعتا، علاقه ندارم مستند بیوگرافی بسازم و همه وجوه کار و زندگی آن آدم را بگویم. علاقمند نیستم. انتخاب مطرح است. همایون صنعتیزاده با روایت من قطعا متفاوت از همایون با روایت هر شخص دیگر است. مثلا آن وجه از چهره و شخصیت همایونکه با دغدغههای من ونحوۀ مواجهه او با چنین دغدغههایی است، برای من مهم است. برای من، کارهایی که او انجام داده مهم نیست. همایون یکی از آدمهای اصلی نشر در ایران بود. به ویژه در حوزۀ ویرایش و ساختن کتاب. ولی اینها دغدغۀ من نیست.
شخصیت فردی و سلوک ذاتی و خاص او است که مرا به خود میکشاند. نگاه او به زندگی است که مرا جذب میکند. به همین خاطر، خیلی عریان و صریح در همان ابتدای فیلم با کلام و نوشتار تمام کارهای بزرگ او ردیف میشود. از چاپ کتاب تا راهاندازی واحدهای صنعتی و سرآخر باغ و کشاورزی. ولی گفته میشود «من روایت خودم را از این شخص دارم». روایتی که «ممکن است مورد نیاز و پسند مخاطب باشد، ممکن است نباشد.» او کوشیده وجهی از شخصیت همایون را روایت کند که در دیگر روایتها فراموش شدهاست. عشق به زندگی!
ایران!
محمد مقدم میگوید: «من فرانکلین را میشناسم و دیگران هم همینطور. این مستند نگاهی دارد که حتی برای آنانی که همایون را با روایتهای پیشین میشناسند، جذاب است. واقعیت آن است که موسسه فرانکلین و مدیریت آن کار بسیار عظیمی بود. کانونها و نهادهایی چون کانون پرورش فکری کودکان از قبِل آن به وجود آمدند. داستایوسکی حرف جالبی دارد. میگوید همه ماها از زیر شنل گوگول درآمدیم. فرانکلین هم حکم همان شنل را داشت. جمعکردن این همه آدم شکستهخوردۀ سیاسی در یک موسسه کار بزرگی بود. اما پیروز کلانتری روش خاص خود را دارد. خودبیانگری رایج را ندارد ولی از تجربۀ مشترک خودش و سوژه بهره میگیرد و خیلی راحت پیامش دریافت میشود. این فیلم منتظر و مشتاق عوامزدگی مخاطب نیست. برای کسی همکه همایون را نمیشناسد میتواندجذاب باشد، چون خاص است».

هادی ملک اسماعیلی معتقد است فیلم میتوانست کمی کوتاهتر ازاین باشد. شعرهاییکه از زبان همایون میشنویم بخوبی حق مطلب را ادا میکنند و بسیار بجا و زیبا انتخاب شدهاند. کمککننده هم هستند. به نظر اینها برای بیان مطالب کفایت میکرد.
روایت در روایت
کلانتری میگوید: «درباره طول فیلم حرفی ندارم. در این فیلم روایت در روایت زیاد داریم. آنهم با کسانی که تجربۀ زیسته با همایون داشتند. با استفاده از این روایتها، تکهتکه، شخصیت اورا ساختم. البته انتخاب افرادی که اتصال کامل و دقیق با سوژه داشتند خیلی مهم و حساس بود. همۀ این افراد در بخشی از تجربه زیسته همایون شریک بودند و به همین خاطر میتوان به روایت آنها اعتماد کرد. وگرنه کار در نمیآمد». ابراهیم عمرانی میگوید: «ازبچگی با اسم صنعتیزاده
آشنا بودم. سالها عضو کتابخانۀ صنعتیزاده بودم. موزه کرمان را بخوبی میشناسم. فیلم را بسیار دوست میداشتم. در ابتدای فیلم گفته میشود که صنعتیزاده چه کارهای بزرگی کرده، ولی «من روایت شخصی خودم را دارم». مثلا رفتن او به افغانستان و کمک به چاپ کتابهای درسی آنان. سپس چاپ کتابهای درسی ایران با خواست شاه. همهشان کارهای بزرگ و موفقبودند. او در هیچ کاری شکست نخورد».
محمود یارمحمدلو ضمن تمجید از فیلم به گوشهای از تاریخ ایران اشاره میکند: «در ایران طبقهای بود به نام دهگان. اینان هم کار اقتصادی و مادی میکردند، هم کار فرهنگی. گفته میشود فردوسی هم از این طبقه بود. شخصیت همایون صنعتیزاده در این فیلم هم بسیار شبیه افراد آن طبقه است. اگر در روایت کار و زندگی او فقط به زادوولد و فعالیتهای اقتصادی و اجتماعیاش پرداخته میشد، خستهکننده میشد. به همین خاطر بهتر است از دو وجه به فیلم نگاه کنیم: از وجه ساختاری و از وجه فنی. کلانتری خوشصحبت و خوشفکر است. میداند ساختار روایت را چگونه سامان دهد. از نظر فنی هم تکنیکهای خودش را دارد. ترکیب شعر و تصویر، حذف و تعلیق و بازیهای دیگر که به جذابیت و زیبایی اثر میافزاید».
مثلثها
در تکهای از فیلم، مهدی آگاه، که از استخوانخردکرده های دیار خود است، در توصیف همایون به بدهبستان فکری او با گلستان اشاره میکند. سخنان او چنان است که مخاطب بهخودی خود مثلثی از آگاه، گلستان و همایون میسازد. همو است که نقل میکند ادبیات ترجمه وافی به مقصود نیست. باید به نوشتهها و ادبیات خودمان برگردیم. از دید او روشنفکر کسی است که مسائل را میبیند، فکر میکند و راهحل ارائه میکند. او به نمونهای زیبا اشاره دارد. «همایون وقتی زمین موردنظر خود برای بوستان گل سرخ را انتخاب کرد، بر این نکته اشاره داشت که اینجا سه هزار متر از دریا بالاتر است و هوای خنک دارد پس هرگلی در آن بروید عطر تند دارد و برای گل سرخ و گلاب بهترین محوطه است. این نشانه روشنفکری است».
رسول پیروی معتقد است «فیلم خوب جلو میرفت، ولی وحدت لازم را نداشت. گاه تبدیل به حدیث نفس میشد. تنوع اتفاقات مختلف که زیاد هم در خدمت هم نیستند، به نظرم ایراد کار است. به همین خاطر، در جاهایی، با تماشاچی مقداری فاصله میگیرد».
بیتا مؤمنی خطاب به کلانتری میگوید: «این دومین فیلم بود که از شما دیدم. کنجکاو شدم همایون صنعتیزاده را بیشتر بشناسم. به خصوص علاقمندم بدانم سرنوشت ساعت نجومی اردکان چه شد».
مخاطبان دیگر هم، عموما، با دیدن این فیلم کنجکاو شدند جستجوی بیشتری در زندگی و فعالیت همایون داشته باشند. فیلم، بیآنکه وارد جزییات زندگی و کار او شود تلنگرهایی به مخاطب میزند که او را علاقمند به کاوش در زندگی همایون میکند. جالب است که از گلزار و گلاب صحبت میشود ولی هیچ تصویری از آن به صورت قاب مستقل در فیلم نیست. همین شگرد سبب کنجکاوی هرچه بیشتر مخاطب میشود.
شگر ویژه کلانتری
در طول فیلم افرادی معدود به نوبت و تناوب درباره همایون صحبت میکنند. بیآنکه تیتر و عنوانی روی تصویر باشد. مخاطب کنجکاو، شاید هم کلافه، است که چرا اینها معرفی نمیشوند! تا در تیتراز آخر، هریک از اینها در قابی مستقل بر پرده ظاهر میشوند و معلوم میشود، احمد غلامی، علی صدر، مهدی آقایی و دیگران هستند که همه با همایون رابطه نزدیک داشتهاند. نحوه ارائه این اطلاعات بهگونهای است که «مخاطب را شگفتزده میکند».
در عصر پهلوی، بودند شخصیتهایی که در جهت پیشبرد اهداف اجتماعی خود، ابایی از پیوند با حکومت نداشتند. شاید در راس این افراد بتوان از محمد بهمنبیگی نام برد که کارهای بسیار بزرگی در ارتقای زندگی عشایر ایران کرد. هرچند به خاطر دست دادن با شاه و شهبانوی مملکت، پس از انقلاب مورد پیگرد قرار گرفت و شانس آورد که زنده ماند.
همایون صنعتیزاده هم از این تیره بود. او برای اینکه دوام کار و فعالیتش تامین شود ابایی نداشت سهمی به دربار بدهد. مثل سهمی که از شرکت چاپ افست به اشرف پهلوی داد (که او هم سهم را به به سازمان شاهنشاهی منتقل کرد). با اینحال، به گفته کسانی که از نزدیک با او آشنا بودند، از جمله ابراهیم عمرانی، اگر چیزی از دربار یا حکومت میگرفت برای خودش نبود. برای کاری بود که شروع کردهبود. با اینحال، بودند کسانی نه چندان کم ارتباط او با حکومت را بخصوص در ارتباط با موسسه فرانکلین، نقطه ضعف او میدانستند. کلانتری این وجه از زندگی او را خیلی ظریف در فیلم خود طرح کردهاست. او بعد از انقلاب چهار سال در زندان حکومت اسیر بود. ولی در سکانسی از فیلم او را میبینیم که سخنرانی میکند و رهبر انقلاب آقای خامنهای دارد از حرفهای یادداشت برمیدارد!
بازی!
پیروز کلانتری، در روایت خاص خود از همایون، از او قدیس نمیسازد. گاه ضعفهای او را هم مطرح میکند. از جمله از زبان مهدی آگاه میگوید «با هر کس که رفاقت میکرد، آخرش به نقار و کدورت میکشید». یا اینکه کاری را تمام نکرده کاری تازه را شروع میکرد. ولی هیچکدام از این رفتارها در نوع روایت کارگردان خلل ایجاد نمیکند چون وجهی از سرشت ویژه همایون هستند. همایون در گفتگویی وقتی ازش میخواهند کارهای خود را توصیف کند، خیلی ساده و راحت میگوید «همهش بازی بود. بازی میکردم». برای کسیکه چنین نگاهی به زندگی دارد، شکست و پیروزی چندان تعریف و اهمیت مهمی ندارد. آنچه امروز از همایون باقی مانده، نام نیک و آثاری است که لالهزار کرمان به یادگار گذاشته. یکی از زیباترین وجوه زندگی او تعلق خاطر به سرزمین پدری است. کرمان و روستاهای آن همیشه مورد توجه همایون بود. شایسته یادآوری است که موزه ملی کرمان، شاید، اولین موزه هنرهای مدرن ایران بود.

آن زمان که همایون در تهران بود و امکاناتی داشت، آثاری از هنرمندان و نقاشان بزرگ ایران را برای آن خریداری کرد. شاید بتوان گفت بیشترین آثار سهراب سپهری در همین موزه است. اینها به خاطر عرق و علاقهای بود که صنعتیزاده به موطن خود داشت. یکی از معتبرترین آثار دربارۀ او گفتگوی مفصلی است که سیروس علینژاد با او داشته و در کتابی به نام «از فرانکلین تا لالهزار» منتشر شدهاست. در آن، از جمله درباره دوستی و رابطه همایون با امام موسی صدر و سیاوش کسرایی سخن گفته شده که جالب است.
به هرحال، مستند خوبی بود از یک کارگردان خوب درباره یک چهره مهم و موثر در دانش کشور.