مثل همین گرفتاری‌های امروز!

«به محض اینکه قرارداد کنسرسیوم بسته‌شد، ما یک مقدار نفت فروختیم به ایتالیا. گرفتاری فروش داشتیم. گرفتاری‌مان این بود که وقتی می‌فروختیم، نفت به چه وسیله‌ای برود آن‌جا، و بعد این که پولش را چه‌جوری بگیریم. مثل همین گرفتاری‌های امروز. همان‌طور که حالا نفت فروختیم به هندوستان. طرف هم می‌خواهد پولش را بدهد ولی نمی‌تواند. مجبور شدیم به جای لیر ایتالیایی جنس بیاوریم. اتومبیل فیات تازه درآمده‌بود. هزارتا اتومبیل فیات گرفتیم به جای پول نفت. بعد مانده‌بودیم که حالا اتومبیل‌ها را چه کنیم. شرکت نفت مجبور شد این اتومبیل هارا بفروشد به اعضا، به صورت قسطی. من هم قسطی یک فیات خریدم به قیمت هفت‌هزار تومان. هنوز رانندگی هم بلد نبودم. فروختمش به دکتر گرکانی. خیلی آدم خوبی بود. طبیب بود. نویسنده بود. . .  با پانصدتومان منفعت. آن وقت (زریاب) خویی آمد. . . زریاب در انگلیس به من گفته‌بود که در آلمان رفته‌بوده جزو فراماسونری. وقتی آمد دوپایش را کرد در یک کفش که بنده را ببرد فراماسونری. یک‌روز آمد در باغ ملی، شرکت نفت، گفت بعد از ظهر قراراست جایی برویم. . .  ساعت پنج‌ونیم قرار گذاشتیم. یک جایی بود در خیابان فردوسی. . .از درِ بزرگی رفتیم تو. همه‌جا تاریک. . . مرا نشاند آن‌جا. . به فاصله چند دقیقه دیدم یک آدمی آمد پیش من. سیاه پوشیده‌بود مثل کوکلس‌کلان‌ها. در دستش شمعدان داشت. حودش را معرفی کرد: من اسکندانی ام. . . یادم نیست مدیرکل کجا بود ولی می‌شناختمش. . . ورقه‌ای گذاشت پیش من که این را پر کن. . . شما از فراماسونری چه می‌دانید؟ . . چه توقعاتی دارید؟ . . و چندتا سؤال این‌جوری. هیچ‌کس هم نبود. فقط صداهایی از دور . . .»

در احوال و آثار دکتر محمدعلی موحد؛ سیروس علی‌نژاد؛ انتشارات ققنوس؛ چاپ‌ اول؛ ۱۴۰۵؛ ص ۱۴۹

(کتابی بسیار ارزنده و پرمحتوا از زندگی و فعالیت یکی‌از معتبرترین راویان وقایع قرن اخیر به‌ویژه در حوزه صنعت نفت و قراردادها)

کتاب مکتب خانه در ایران