وقتی فیلم سینمایی «کلاهقرمزی و پسرخاله» در سینماهای کشور به نمایش درآمد، چنان استقبالی شد که تا آن زمان نظیر نداشت. چرا؟ چون کلاهقرمزی بچهای بود ساده و بدن هیچ گندهگویی و ادا و افاده. خیلی وقتها کلمهها را اشتباه میگفت و گاهی هم در حرفزدن حسابی قاطی میکرد. این بچه که قهرمان برنامه تلویزیونی بود، هوس میکند بیاید شهر و «آقای مجری» را پیدا کند. داستان به آنجا میرسد که کمکم همکار آقای مجری میشود. فیلم سراسر شادی و عشق به دیگران است. دنیایی ساده و خودمانی که هرلحظه ممکن است اتفاقی خوش یا بد در آن بیفتد. ولی همه میدانیم نباید از کوره در رفت. باید صبور بود و خندان و بذلهگو. مثل کلاهقرمزی.
وقتی فیلم سینمایی «کلاهقرمزی و پسرخاله» در سینماهای کشور به نمایش درآمد، چنان استقبالی شد که تا آن زمان نظیر نداشت. چرا؟ چون کلاهقرمزی بچهای بود ساده و بدن هیچ گندهگویی و ادا و افاده. خیلی وقتها کلمهها را اشتباه میگفت و گاهی هم در حرفزدن حسابی قاطی میکرد. این بچه که قهرمان برنامه تلویزیونی بود، هوس میکند بیاید شهر و «آقای مجری» را پیدا کند. داستان به آنجا میرسد که کمکم همکار آقای مجری میشود. فیلم سراسر شادی و عشق به دیگران است. دنیایی ساده و خودمانی که هرلحظه ممکن است اتفاقی خوش یا بد در آن بیفتد. ولی همه میدانیم نباید از کوره در رفت. باید صبور بود و خندان و بذلهگو. مثل کلاهقرمزی.
دنیای کودک، دنیای صداقت و صمیمیت است. کودکی که دفتر مشق خودش را تو مدرسه جا گذاشته، نمیتواند فردا با مشقِ نوشته بر دفتر بیاید و ممکن است مورد توبیخ و تنبیه معلم قرار گیرد. دوست و همکلاسی او تمام روستا را زیر پا میگذارد تا «خانه دوست» را پیدا کند و دفتر را به او برساند. تا بعد از غروب، هرچه میگردد، دوست را پیدا نمیکند و خسته و غمگین به خانه برمیگردد. و همهش در فکر دوستش است که فردا ممکن است توسط معلم کلاس تنبیه شود.
فکر میکنید فردا چه اتفاقی میافتد؟ کودکی که دفترش را در مدرسه جا گذاشته تنبیه میشود؟
«خانه دوست کجاست؟» یکی از زیباترین فیلمهای کودک و نوجوان بعد از انقلاب است. قصهای سراسر عشق و دوستی و صمیمیت. وقتی آخر قصه را میبینیم، از سر شوق و ذوق اشکمان جاری میشود.
یک روز مادر وحید کوچولو یک کره به او هدیه میکند. از توی این کره، موجودی بیرون میآید که انگار از کرات دیگر آمده! و دلش میخواهد برگردد به جای اصلی خودش. ولی فعلا اسیر دست وحید است. اسمش پاتال است. او میپذیرد که اگر وحید اجازه دهد به جای اصلیاش برگردد، همه آرزوهای او را برآورده میکند. و قصه شروع میشود. به خواست وحید بابای او به مدرسه میرود و وحید جای پدرش کار میکند، مادرش تبدیل به خواهر کوچولو وحید میشود و درخواستهای دوستان وحید هم برآورده میشود و همهچیز عوض میشود! ولی وقتی همهچیز برعکس میشود تازه این بچهها میفهمند چه اشتباهی کردهاند! دست به دامن پاتال میشوند همه چیز را به حالت اول برگرداند تا اجازه دهند او هم به جای اصلیش برگردد!
زندگی در کنار خط آهن، در همهجای دنیا، حال و هوای خاص خود را دارد. اما، در این میان بچهها هم داستان خود را دارند. بهویژه اگر آبادی آنها نه سینما داشتهباشد، نه زمین ورزش. پس بهخودی خود بچهها وسایل و تاسیسات راهآهن را تبدیل به وسایل بازی و تفریح خود میکنند. و ممکن است بعضی وقتها این کار خطرناک شود. مثلا اگر سوار درزین بشوند و با شیطنتی کودکانه درزین راه بیفتد روی ریل، آن هم در سرازیری و شیب. واویلا اگر از روبرو قطار بیاید! «هفتتیرهای چوبی» داستان شیطنت اجباری بچههای یک آبادی در کنار تاسیسات راهآهن است. کاری درخشان و ماندگار از شاپور قریب.
سال ۱۳۷۵، مجید مجیدی فیلمی ساخت که هنوز هم تازه است. در آن زمان، که دور دورِ فیلمهای بهاصطلاح کودکان بود، کسی جرات نداشت فیلمی چنین عاطفی و واقعا عاشقانه با موضوع کودکان بسازد. همه یا در فکر مظلومنمایی بوودند یا در فکر کار تبلغاتی. مجیدی در فیلم «بچههای آسمان» چنان زیبا به عواطف کودکان پرداخته که فیلم را کاملا بدون تاریخ مصرف کرده و تا دهها و سدهها بعد هم میشود آن را دید و لذت برد. در این فیلم، فقر خانواده سبب دلمردگی و رخوت نیست، انگیزه حماسهای در مقیاس کودکان است. فقر خوب نیست ولی نفرت هم نیست. آنچه مهم است سر برآوردن از دل فقر و سرافراز بودن در برابر جور زمانه است. کودکی که کفشهای خواهرش را گم کرده، چه باید بکند؟ پدر هم تمکن مالی ندارد. بالاخره کار چنان میشود که باید! زیبا و دلنشین. فیلم، سراسر زندگی و سرزندگی است.