سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی مروزی

سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی مروزی

«بیست‌وششم محرم از سمیران برفتم. چهاردهم صفر را به شهر سراب شدم. و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعیدآباد بگذشتم؛ بیستم صفر  ۴۳۸ به شهر تبریز رسیدم. و آن بیست‌و پنجم شهریور قدیم بود. و آن شهر قصبه آذربایجان است. شهری آبادان، طول و عرضش به گام پیمودم، هریک هزاروچهارصد بود. و پادشاه ولایات آذربایجان را در خطبه چنین ذکر می‌کردند الامیر الاجل. . . . .؛ مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاده شب پنجشنبه هفدهم ربیع‌الاول ۴۳۴ و در ایام مسترقه بود. پس از نماز خفتن، بعضی از شهر خراب شده‌بود، و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده‌بود. و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده‌بود. در تبریز قطران نامی شاعری را دیدم، شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست. پیش من آمد. دیوان منجیک و دیدان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند. و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من بخواند.

چهاردهم ربیع‌الاول از تبریز روانه شدیم، به راه مرند و با لشکری از آنِ امیر وَهسودان تا خوی بشدیم و از آن‌جا با رسولی برفتیم تا برکری- و از خوی تا برکری سی فرسنگ است- و در روز دوازدهم جمادی‌الاولی آن‌جا رسیدیم. و از آن‌جا به وان و وسطان رسیدیم. در بازار آن‌جا گوشت خوک، هم‌چنان‌که گوشت گوسفند، می‌فروختند و زنان و مردان ایشان بر دکان‌ها نشسته شراب می‌خورند بی تحاشی. و از آن‌جا به شهر اخلاط رسیدیم. هیژدهم جمادی‌الاولی بود. و این شهر سرحد مسلمانان و ارمنیان است. و از برکری تا این‌جا نوزده فرسنگ است. و آن‌جا امیری بود، او را نصرالدوله گفتندی. عمرش زیادت از صدسال بود و پسران بسیار داشت. هریکی را ولایتی داده‌بود. و در این شهر اخلاط به سه زبان سخن بگویند: تازی و پارسی و ارمنی- و ظن آن بود که اخلاط بدین سبب نام آن شهر نهاده‌اند. و معامله آن‌جا به پول باشد. . .»

زندگی و زمانه نوش‌آفرین انصاری

زندگی و زمانه نوش‌آفرین انصاری

«پدربزرگم مهندس بودند. آدمی مشهور بود. پدربزرگم با مهندس بغایری گروهی بودند که مامور مشخص‌کردن مرزهای ایران، از جمله مرزهای غرب ایران شدند. آن‌ها متخصص سرحد بودند. روستاها را می‌شناختند و خیلی هم خوب در این زمینه کار می‌کردند. پدربزرگم آدم شاخصی بودند. ایشان به مردم خیلی نزدیک بودند. یادم می‌آید بچه‌هایی را که بیماری کچلی داشتند، به این درمانگاه می‌آوردند. این صحنه یادم است که ۵-۶ ساله بودم در خانه پدربزگ که در کوچه انصاری است، حالا خانه نیست، ولی کاشی‌هایش هست، حدود ۱۰ تا ۱۵ پسربچه و دختربچه را که روی سر همه‌شان چیزی انداخته‌بودند، به آن‌جا آورده‌بودند و آن‌ها باید یک الی دو ساعت در آفتاب می‌نشستند. خیلی دردناک بود. بچه‌ها گریه می‌کردند. من دیگر نمی‌توانستم بایستم و می‌آمدند مرا می‌بردند که دیگر نبینم. درِ این خانه برای رسیدگی به امور مردم و کار داوطلبانه همیشه باز بود. پدر بزرگ (مادری) در کار بهداشت و سلامت، کار فرهنگی، مدرسه، مسجد و از این نوع کارها فعال بودند. کار برای جامعه به نگاه مادرم برمی‌گردد که از بچگی به من می‌گفت و هم‌چنین می‌گفت کاش در ایران بودم و می‌توانستم کار مفیدی برای جامعه انجام دهم. در حالی که اجبارا با پدرم در سفر بود. من از سن ۱۰ سالگی در کنار مسیحیان بودم و نگاه مسیحیان به خدمت و کار داوطلبانه بسیار پسندیده بود. به ویژه آنانی که در مدارس تارک‌دنیایی تحصیل می‌کردند. آن‌جا مباحث مذهبی زیاد بود. می‌گفتند برای مردم کار می‌کنیم تا خدا از ما راضی باشد. زنانی که عمرشان وقف کمک به مستمندان می‌شد. یا آن‌هایی که در حوزه‌های مختلف مثل پزشکی و خیریه فعالیت می‌کردند. یکی از نمونه‌هایش کارهای مادر ترزا بود. بنابراین من با این زمینه آشنا بودم و برایم طبیعی بود که آدم بخشی از وقتش را صرف کارهای داوطلبانه کند.»