شهر به باشگاه نیاز دارد، محله به کانون.
این کانونها نباید دولتی و خشک باشند؛ دولت فقط باید حامی نه مدیر باشد.
کارکرد آنها اجتماعی و محلهمحور است (مثل کتابخانه، پاتوق، اتاق شطرنج)، نه تجاری یا تربیتی رسمی.
در این فضاها، احترام، همدلی، و دموکراسی بهصورت عملی تمرین میشود.
این کانونها با رفتارشان مردم را تربیت میکنند، نه با سخنرانی.
در جوامع پیشرفته، چنین کانونهایی بسیار رواج دارند چون ارتباط انسانی جایگزین فضای مجازی نمیشود.
نتیجهٔ نهایی: این کانونها باعث آرامش، دوستی، کاهش تنش اجتماعی و تقویت مدنیت میشوند.
جملهمعروفی هستکه«شهر بدونحضور مردم درخیابانها میمیرد» و همین جمله، امروز سرمشق بسیاری از طرحهای کلان شهری است. حضور مردم در خیابان هم جنبه تفریحی و تفرجی دارد، هم جنبه ضروری و اجباری. علاوه بر اینها، حضور مردم در سطح شهر نوعی آرامش اجتماعی به بار میآورد. در جریان جنگهای شمال و جنوب آمریکا، به نقل از کتاب «تامپین» وقتی سردار پیروز به همراه فرماندهانش در شهرِ فتحشده قدم میزد، از اینکه در شهر کسی نیست و پرده همه پنجرهها کشیده است و درها بسته؛ به همراهانش میگوید «این وضع مرا میآزارد! نمیدانم پشت درها و پنجرههای بسته و پردههای آویخته چه میگذرد و چه میگویند. کاش همه مردم شهر الان در خیابان بودند!» این نگاه به حضور مردم در شهر نگاه حاکمیتی است و البته نوعی خرد و عاقبتاندیشی هم دارد. اما از نگاه معماران و شهرسازان، حضور مردم در خیابانها و کوچههای شهر نشان سرزندگی و حس تعلق مکان است. البته، مردم بخواهند یا نه به خیابان میآیند، چون باید نان و روزنامه بخرند و مدرسه و دکتر بروند؛ ولی این حضور، اجباری است.