
صدونودوششمین شب فیلم/ ۹ اریهبشت ماه ۱۴۰۵ خورشیدی
«با دکتر یغمایی در محوطه باستانی قدم میزدیم. من همیشه حواسم بود که نه تکه سفالی زیر پایم باشد و نه حتی دست میزدم به آنها. یک تکه سنگ جالبی دیدم، خم شدم برداشتم، ولی دیدم چیز خاصی نیست. انداختمش زمین. دکتر یغمایی آن را از زمین برداشت و گذاشت دقیقا سر جای اولش. کنجکاو شدم. گفت: «این سنگ سالها و شاید دهها سال آنجا بوده، با شن و ماسه اطراف اخت بوده، گیاهِ کنارش به آن تکیه میداده و شما آن را بیخانمان میکنی! خوب نیست». این روایت ارد عطارپور است از یکی از خاطراتش با دکتر یغمایی، در نشست پس از نمایش مستند زیبای «پرنیان» در یکصدونودوششمین شب فیلم در خانه اردیبهشت اودلاجان. این مستند در سال ۱۳۷۹ کلید خورد و در سال ۱۳۸۰ تمام شد. عطارپور روند ساخته شدن آن را چنین بیان میکند: «در آن موقع سرگرم ساخت مستندی درباره تجارت بودیم. در قشم بود که با دکتر یغمایی ملاقات کردم. بعد که به سمنان رفتم در آنجا اسکلت بانوی باردار را دیدم که اسکلت جنین نیز در دلش بود.
همان اسکلتی که دکتر یغمایی در محوطه باستانی «حصار» استان سمنان کشف کرده بود. اسکلت بزرگ بود و برای آنکه بتوانند به داخل موزه ببرند، بخشی از دیوار موزه را تخریب کردند و دوباره ساختند. با دیدن این اسکلت، زندگی دکتر یغمایی برایم تداعی شد. همسر او سالها بود که دچار یک بیماری خاص ظاهرا ژنتیک بود که هر روز توان و تن او را آب میکرد و دکتر به همین خاطر به هر کجا که میرفت او را نیز با خود میبرد، چون پسرش مهرداد هم متاسفانه به همان بیماری دچار بود و قادر به مراقبت از مادر نبود. در حقیقت، دکتر و همسر و فرزندش تداعیکننده آن اسکلت مادر و جنین برای من بود. این چنین شد که روایت پرنیان شکل گرفت. پرنیان نام همسر دکتر یغمایی بود که فوت کرد.»
دکتر احسان (اسماعیل) یغمایی، فرزند حبیب یغمایی شاعر و ادیب، از خوشنامترین و پرکارترین چهرههای باستانشناسی ایران است. او در سالخوردگی، با واکر راه میرود، ولی هنوز هوش سرشار و انرژی فراوان در وجودش هست. صدایش جوانتر از سنش است.
رمز فیلم
به نقل از عطارپور، در طول فیلمبرداری دکتر یغمایی اطلاع نداشت محور روایت چیست. پس از نمایش اول آن متوجه جناس بین آن اسکلت و زندگی عاشقانه خودش میشود. گفته میشود پرنیان پس از به دنیا آوردن فرزندش مهرداد دچار بیماری افت مستمر توان جسمی و عدم ایمنی بدنش میشود. در اسکلت بانوی با جنین، جنین و مادر باهم فوت میکنند، ولی اینجا مادر پس از زایمان، دچار بیماری خاصی میشود که نهایتا هم او و هم فرزندش را از این جهان میبرد.
نقل است از دوستان دکتر یغمایی که پس از درگذشت پسرش هیچوقت چراغ اتاق او را خاموش نکردهاست. دکتر یغمایی هفت یا هشت عنوان کتاب منتشر کرده که هریک از آنها گرهی از یک محوطه باستانی یا موضوع اجتماعی را باز میکنند. غالبا در قالب خاطره و گزارش هستند. یکی از پرطرفدارترین کتابهای او «گیسوان هزارساله» استکه روایت زیبایی است از چند کاوش او در کنار بزرگانی چون دکتر نگهبان. در کتاب متوجه میشویم، در بسیاری از موارد، رابطه باستانشناس با شیء باستانی، شبیه رابطهای عاشقانه است. انگار این دو عاشق و معشوق هستند. کتاب را باید خواند و حس کرد چه عوالمی دارند اینان.
اغراق نیست!
نوشین فراحمدی میگوید «وقتی چند کتاب از خاطره ها و گزارشهای دکتر یغمایی را خواندم و بخشی از زندگی شخصی او و موضوع همسر و فرزندش را مطلع شدم، فکر کردم این روایتها ممکن است اغراق باشد تا داستان را جذاب کند. با ناشر کتاب تماس گرفتم و خواستم بگوید آیا این زندگینامه واقعی است؟ که او هم تایید کرد. در نهایت فرصتی پیش آمد تا خدمت استاد یغمایی هم برسم و از نردیک ادای احترام کنم». فراحمدی با دیدن مستند پرنیان حس میکند انگار دارد کتاب خاطرات دکتر یغمایی را دوباره میخواند: «تنها ابزار فرق کرده، خاطرات دکتر را این بار نه با کلمات و سطرهای کتاب بل با تصویر و گفتار مرور میکنیم که حتما لذتبخش است. از کارگردان سپاسگزارم». در ادامه، این مخاطب علاقمند است بگوید در تمام تصویرهای نزدیک از آدمها، چشمها زیبا هستند. حتی چشمان آن پیرمرد زجرکشیده و سالخورده که دندانهایش هم ریخته و آثار رنج و تلاش بر صورتش است. در این ارتباط، یکی دیگر از مخاطبان، میگوید: «جایی، دخترکانی هستند و یکی از آنها چشمانی زیبا به دوربین دارد. دوربین میلغزد به یک کاشی با نقش آبی دختری با چشمان زیبا»

مستند خوب!
محمود یاراحمدلو میگوید: «این مستند را چند بار دیدهام و هربار نکته تازهای در آن یافتهام. اینبار هم همان حس را دارم. انگار بار اول است که میبینمش. امروز متوجه شدم انگار پرنیان موجودی زنده است و تصویر همسر و فرزندش بر مزارش تصویری مجازی است. برای من همیشه این پرسش مطرح است که چگونه ممکن است اثری هنری مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. امروز متوجه شدم اثر باید در نهاد انسانی مخاطب نفوذ کند و او را تحت تاثیر قرار دهد. به همین خاطر، حس میکنم پرنیان نه یک جسم و کالبد بلکه موجودی زنده و دائمی است که نهاد انسانی مرا تسخیر میکند». یارمحمدلو معتقد است، برخلاف ظاهر فیلم، نمیتوان آن را اثری باستانشناسانه قلمداد کرد. این مستندی است درباره زندگی. تمام وجوه زندگی. ضمن آنکه به معنای دقیق کلمه کاملا مستند است. مستندی واقعی از زندگی، عشق و حرفه و کار.یارمحمدلو کنجکاو است بداند آیا مرگ پرنیان در کوران فیلمبرداری اتفاق افتاده یا بعدتر و کارگردان آن را به فیلم الصاق کرده. عطارپور توضیح میدهد «میدانستیم بیماری پرنیان حاد است و آرام آرام دارد او را از پا درمیآورد، ولی فکر نمیکردیم فوت کند. بارها شاهد بودیم که نفسش قطع شده ولی با وصل اکسیژن دوباره برگشته. لحظههاییکه درفیلم هم ثبت شده، در واقع آخرین لحظههای حیات او بود. و چند روز بعد فوت میکند». یکی از حاضران میگوید: «من با دیدن این مستند یاد این دو بیتی افتادم: «در کارگه کوزهگری رفتم دوش/ دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش/ ناگاه یکی کوزه برآورد خروش/ کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش». از نظر من، سکانسها همه جذاب و در عین حال نشانه بودند. مثلا همین سیگار کشیدن، انگار نشانه سوختن و رفتن به سوی مرگ تدریجی است. وقتی یغمایی میگوید نمیتواند سفالهارا باهم بچیند یعنی بیفرجامی».
ریشههای پایداریِ ایران
مرجان یشایایی دوست دارد به این وجه از مستند هم اشاره کند که «ارزش این مستند علاوه بر وجه درام و عاطفی آن، اطلاعاتی است که درباره کارهای دکتر یغمایی میدهد. اگر امروز ایران جزو کشورهایی با اسم و مرزهای مشخص و قابل تعریف است، به خاطر کار و تلاش کسانی چون دکتر یغمایی است که این ریشه را به ما و دیگران میشناساند. کار بزرگی است.»
نکته جالب آن است که دکتر یغمایی نه تنها در حوزه باستانشناسی، بلکه، به گفته عطارپور، در حوزه تاریخ معاصر هم صاحبنظر است و از جمله کتابی درباره دکتر مصدق دارد و شرح حال اوست وقتیکه در زندان سلطنتآباد بازداشت بوده و یغماییِ خردسال به توصیه پدرش به دیدار او رفته و گزارشش را به پدر داده.
یکیاز مخاطبان به چند سکانس و پلان زیبا در پرنیان اشاره دارد: «سکانس فرش روی آب بسیار جذاب بود. گویی کاروان زندگی است که به سوی ابدیت میرود. همینطور سکانس گردش دکتر یغمایی با کودک اماسی که در کالسکه است و باهم در ساحل میروند و اختلاط میکنند. اوج همذاتپنداری واقعی دو آدم از دو نسل متفاوت اما با درد مشترک.» مخاطب دیگری به چندتصویر نزدیک ازمهرداد اشاره میکندکه «خیلی شبیه تصویری است که از حضرت مسیح داریم. بویژه تصویری که سرِ مهرداد کمی به چپ خوابیده. همین طور تصاویری از مهرداد در حال کندن زمین با کلنگ کوچک. ریتم کارش به گونهای است که گویی قبری برای خودش میکند. عجله ندارد. و تو فکر است. این تصویر با تصویرهایی که مثل چهره مسیح هستند، تداعی حافظه ما از عیسای مصلوب است. معصوم ولی تسلیم دربرابر سرنوشت». عطارپور جناس مهرداد و مسیح را قبول دارد و میگوید این کادربندی و ترکیب آگاهانه بوده برای نشاندادن مظلومیت مهرداد.
وقتی مرگ احساس میشود!
سراسر فیلم درباره پرنیان است که سرنوشت محتومی دارد. این را هم خودش میداند هم دیگران. وقتی دکتر یغمایی در قشم به پرنیان پیشنهاد میکند باهم از خانه بیرون بیایند و در هوای شاداب ساحل قدم بزنند، او امتناع میکند. چون میداند انتهای این راه به کجاست و او نه در مسیر زندگی، که در مسیر مرگ است. و شواهد دیگر. با این حال در تمام فیلم تلاش برای زندهماندن و زندگی موج میزند. بیماری پرنیان و مهرداد باعث نمیشود دکتر یغمایی کنج عزلت وغم گزیند و کار حرفهایش را رها کند.
او در مواجهه با این مصیبت راه زندهکردن تاریخ کشورش را انتخاب کرده، مرگ کالبدی همسرش را با زندهکردن بخشی از تاریخ و ریشه کشورش جبران میکند. با این حال وقتی سایه و غبار مرگ احساس میشود، واکنشها متفاوت است. در سوگ و بر مزار پرنیان، وقتی دکتر یغمایی میخواهد سیگاری روشن کند، مهرداد سیگار را از دست پدر میگیرد و پرت میکند. او این کار را قبلا هرگز نکردهبود، اما اینجا و در این مقطع حس و سایه مرگ را با مرگ مادر بالای سر احساس میکند.یکی از مخاطبان میگوید این مستند را ۲۵ سال پیش دیدهبوده و الان که برای بار دوم آن را میبیند، باز هم لذت میبرد. این نشان میدهد فیلم موفق است و ماندگار. تاریخ مصرف ندارد. به باور او، رمز ماندگاری فیلم آن است که زندگی را محور قرار داده نه مرگ را. در عین دراماتیک بودن، در اوج زندگی است. آدمها همه در تلاش برای زندگی هستند. پیرمردی که با دستان رنجور و دندانهای ریخته چنان به دوربین زل میزند که گویی فریاد میزند: ببین مرا! ببین که چقدر دوست میدارم زندگی را. بچهای که اماسی است و در کالسکه است، ولی دوست دارد بخندد و بخنداند. اسم او، خود، گویا است: «نسیم». نسیم زندگی و آرزو!
قطار سرنوشت!
مستند پرنیان با نمایش ریل قطار شروع و با آن تمام میشود. قطاری که، به گفته دکتر یغمایی، محوطه باستانی «حصار» را دو نیم کرده. در فیلم، مهرداد این پرسش را مطرح میکند که اگر ریل قطار را زمانی میکشیدند که مردم در حصار زندگی میکردند، آیا آنها این اجازه را میدادند؟ اما، قطار و ریل آهن در این مستند، انگار، ابزار تقسیم است. نماد شقهشدن. نشان جدایی. قطارِ فیزیکی آبادی را به دو نیم میکند، و قطار سرنوشت، خطی است بین زندگی و مرگ. بین بودن و نبودن. مستند پرنیان با این نگاه است که با ریل قطار شروع میشود و با ریل قطار تمام میشود. تداعی تمامشدن پرنیان در میانه راه با دکتر یغمایی.این خط ریل، با نگاهی دیگر، خط امتداد است. امتداد سرنوشت پرنیان در مهرداد. خوشبختانه، در این مستند، چنین شگردهای سینمایی کم نیستند. که یکی دیگر از آنها تصویری است از مهرداد و دکتر یغمایی در سکوی پیرنشین موزه سمنان.

دکتر یغمایی روی سکو خوابیده و مهرداد هم سرش را گذاشته روی پاهای او و خوابیده. تداعی اسکلت بانویی که اسکلت جنین را در دل دارد. ارد عطارپور از بادبادکهای بچههای قشم هم خیلی خوب استفاده کرده. هم زمانیکه میخواهد آزادشدن جسم پرنیان از زندگی اینجهانی را برجسته کند، هم زمانی که میخواهد تاکید کند کودکان قشم فارغ از هر اتفاقی که در جزیرهشان میافتد زندگی و بازیهای خود را دارند.
به هرحال، تماشای مستند پرنیان فرصت مغتنمی بود برای آشنایی با بخشی از زندگی یک استاد مسلم و دانای باستانشناس و زندگی شورمندانه و ناب او.