
صدو هفتاد و ششمین شب فیلم/ ۱۷ آبان ماه ۱۴۰۴ خورشیدی
نمایش دو مستند «سپیدجامگان» و «قطره، قطره، آبشار» در یکصد و هفتاد و ششمین شب فیلم خانه اردیبهشت اودلاجان، بار دیگر نشان داد سینمای مستند حق بزرگی بر گردن سینمای ایران و فرهنگ ایران دارد. در «سپیدجامگان» مهوش شیخالاسلامی سراغ موضوع بهظاهر ساده ولی عمیقا آزارنده در جامعه ایران رفته. دختری را میخواهند در نوجوانی به شوهر دهند و او نمیخواهد. قصهای که در روستای ورزنه اتفاق میافتد. خسرو سینایی هم به سراغ موضوع مهم و بسیار عمیق آب و تشنگی رفته. روستایی در کنار آبشارهای شوشتر که از بیآبی در عذاب است و مردم آب آشامیدنی را از قطرهقطرههایی جمع میکنند که از لای شیارهای کوه میچکد. در این روستا، پسربچه کنجکاوی هست که میخواهد دنیایش بزرگتر از آنی باشد که دیگران در این روستای بسته دارند.
در ابتدای نشست، مهوش شیخالاسلامی دوست دارد محمدرضا سرهنگی و شکلگیری مجموعه«کودکان سرزمین ایران» به یاد آورد. میگوید «بعد از سیسال، خودم هم تعجب میکنم. چگونه میشود تمام ایران را گشت و این همه فیلم مستند مهم و به یادماندنی تولید کرد. محمدرضا سرهنگی خدمت بزرگی به سینمای ایران کرد».
شیخالاسلامی درباره کلیدخوردن فیلم هم میگوید: «معمولا قبلاز تولید بازدید میدانی میکنم. روز اول که رفتم ورزنه، غروب بود، دیدم یک عده خانم سفیدپوش از این خانه به آن خانه میروند. باد شدیدی هم میوزید و خاک و غبارش کوچه را پر کردهبود.» میگوید چنان منظرِ غریب و وهمآلودی بود که یاد فلینی افتادم! «از دوستی که در ورزنه داشتم خواستم متن و گزارشی درباره ورزنه برایم بنویسد. هرچند در روند تولید از آن استفاده نکردم و مسیر قصه کاملا عوض شد.» شیخالاسلامی به یاد میآورد با چه امکانات اندکی در ورزنه این مستند را ساخته. در ابتدا او و دستیار تولید، هایده قریشی، را در دفتر درمانگاه روستا اسکان دادند. «آفتاب نزده، کسانی به در کوفتند که باز کنید مریض داریم! مردی با زن پابهماه خود آمدهبود و داد میزد باز کنید در را، زنم دارد از دست میرود! بنده خدا فکر میکرد دکتر کشیک هست!»
زبان و آیین ویژه
برای مخاطبان مستند «سپیدجامگان» جالب است بدانند چرا زنهای ورزنه چادر سفید سر میکنند. همینطور، زبانو گویش مردم ورزنه. یکی از مخاطبان معتقد است زبان این مردم بسیار شبیه به زبان پارسی باستان است. مهوش شیخالااسلامی بر این باور است که زبان مردم ورزنه هنوز هم گرتههایی از زبان پهلوی دارد. مخاطب دیگری به نقل از یک باستانشناس به وجود خردهسفالهای فراوان در دشت ورزنه اشاره و میگوید اینها نشان از تمدنی دیرین در این بخش از کشور دارد. گفته میشود سابقه سکونت در این پهنه به سدههای پیش از میلاد میرسد و در طول قرنها تغییراتی در آداب و اصول و زبان وجود داشتهاست.
هایده قریشی میگوید «ظاهرا این مردم در دورههایی گرایش به اسماعیلیان داشتهاند. شاید دلیل سفیدپوش بودن خانمها هم همین اعتقاد باشد». قریشی البته به این روایت هم اشاره میکند که محصول اصلی ورزنه در سالها و سدههای متوالی، پنبه بود و برخی معتقد هستند مردم به شکرانه محصول اصلی معاش روستا رنگ سفید را برای خود انتخاب کردهاند. به هرحال جالب است که پوشش مشکی در میان مردم ورزنه اصلا رایج نیست، نه در عزا نه در عروسی.
گورستان و زنان
گورستان ورزنه، احتمالا اصلیترین مکان اجتماع مردم است. این امر دلایل متفاوت دارد. ازجمله اینکه این روستا شهید بسیار دارد. در فیلم میبینیم زنان با چادر سفید به گورستان میروند زیرانداز زیبا و نفیس میاندازند، گل و گلدان روی آن میگذارند، شیرینی میخورند، باهم اختلاط میکنند و گاه چشم به افق میدوزند و تا غروب میشود به یک باره غیبشان میزند و گورستان تبدیل به شهر ارواح میشود. گور و گورستان،انگار نخ تسبیح همنوایی مردم ورزنه است. اما یک پرسش دیگر هم هست: زنان اگر به گورستان نروند کجا بروند؟ جایی نیست! این جا حداقل آن است که با عزیزان ازدسترفتهشان در خیال خود گپ و حرف میزنند و آرام میشوند. تنها جای دیگری که برای رفتن و نشستن و درددل گفتن هست، مسجد تاریخی ورزنه است. شیخالاسلامی میگوید: «صدای خانمهای نشسته در مسجد را گرفتیم. عموما در مورد مسائل روزمره و احیانا خواستگاری باهم حرف میزنند و تنها مناسک و شریعت نیست.» در چنین جامعهای طبیعی است دختران را خیلی زود شوهر دهند. چون بمانددر خانه که چه؟ دختر شوهر میکند، یک نانخور کم میشود، خودش هم صاحب پیدا میکند!

درام زندگی!
درام اصلی فیلم آن استکه یکی از دختران روستا این سنت را برنمیتابد. میخواهد درس بخواند. برادرش هم با هم همنوا است. برادر موضوع را به پدر میگوید و پدر میپرسد «درس بخواند که چه؟» برادر میگوید «برود شهر»، پدر میپرسد «که چه؟». گویی نهایتا باید ازدواج کند! پس درس و شهر برای چه؟
رویا نیساری که از دیدن این مستند به وجد آمده، میگوید «واقعا مستندسازها قهرمانهای ملی هستند. که با شرایط سخت و با کمترین امکانات کنج و گوشه کشور را درمینوردند و برای ما حکایت میکنند». او به جناس لباس سفید و گلپنبهها اشاره میکند و آب دادن به گلدان گل در هیاهوی گردوغبار روستا را یکی از لطیفترین قابهای فیلم برمیشمارد. یکی از حاضران در نشست به مهوش شیخالاسلام میگوید: «زندگی در جامعه کوچک و بسته روستا تکرار مکرر یک رشته اعمال و اتفاقات است. شما این تکرار را تبدیل به یک واقعه کردید و نشان دادید نباید از مسائل مردم روستا بیاعتنا عبور کرد». کارگردان میگوید: «این اعمال و رفتارها شاید برای روستاییان امری روزمره و تکراری است، ولی برای ناظر بیرونی چنین نیست. واقعیت آن است که زندگی از نوع زندگی در جاهایی چون ورزنه، زندگی مطلوبی نیست. از سر اجبار و ناچاری است. چیزی که من کشف کردم این بود که این مردم برای تحملپذیرکردن این تکرار راههایی را کشف کردهاند. مثلا گورستان و آداب آن را تبدیل به فضای مهمانی کردهاند. یعنی اینکه مردم دوست دارند از زندگی لذت ببرند. اما با کدام فضا و امکان؟»رسول پیروی به قابهای تصویر دختر از پشت دار قالی اشاره میکند: «نگاه کارگردان بسیار زیبا بود. پلانهای بسته که دختر نوجوان را از پشت دار قالی نشان میدهد با آن چشمان نگران و مطالبهگر»
آرامش قبل از توفان!
یکی از مخاطبان به سکانسهای آخر مستند اشاره میکند. سکانسهایی که از چهره دختر قالیباف به گورستان میرود و برمیگردد و این رفتوبرگشت بارها تکرار میشود. هربار با ریتمی تندتر. در پسِ این رفتوبرگشت موسیقی زیبایی هست با ریتمی شبیه به صدای قالیبافی ولی پر طنین و کوبنده. کارگردان، گویی، خبر از توفانی میدهدکه در پشت آرامش و سکوت گورستان در حال شکل گرفتن است. انگار دختر در کمین است از سکوت مرگبار روستا خود را رها کند و به کوه بزند. مهوش شیخالاسلامی این نگاه را تایید میکند و اضافه میکند «سکانس بعدی هم که جماعت زنان در شبستان طولانی مسجد را نشان میدهد که باهم از سجده برمیخیزند، انگار لشگری خفته دارد بیدار میشود!». مستند با چنین قابهایی به پایان میرسد. روستا باید بیدار شود. بس است.
نوبت به گپوگفت درباره مستند «قطه، قطره، آبشار» که میرسد، اولین واکنش آن است که «الحق خسرو سینایی سینماگر بزرگی بود. یادش بخیر!».
هایده قریشی میگوید: «سینایی میخواست درباره شوشتر مستند بسازد. با رضا نجفی رفتیم شوشتر برای بازدید میدانی. رفتیم پیش کسی که معروف بود به دانای شهر. ایشان را در یک شوادون ملاقات کردیم. طبعا، در ابتدا در مورد تاریخ و جذابیتهای شوادون صحبت شد که میتواند موضوع مستند باشد. ولی به روستایی اشاره کرده در بالادست آبشارهای شوشتر که مردم آن آب را از قطرههای آبی که از شیارهای کوه چکه میکند جمع میکنند. در پاییندست، آبشارها هستند ولی در بالادست خشکی و خست آب. گشتی زدیم و برگشتیم تهران و موضوع را به سینایی گزارش کردیم. سینایی تا در مورد این روستا شنید، تصمیم گرفت بچههای این روستارا موضوع مستند خود کند».
شخصیت بالای سینایی
رضا نجفی علاقمند است تاکید کند: «نه تنها تفکر کارگردان، بلکه خصوصیات شخصی خسرو سینایی واقعا شگفتآور است. شاید بتوانم بگویم نماد این خلوص و صمیمیت، جیب پر از شکلات او بود. به هر بچه که میرسید شکلات میداد. انگار شکلات کلید ورود به منطقه است.»رضا نجفی درمورد سکانسهای شلوغ مستند هم اشاره میکند. «مهارکردن بچههای بختیاری بسیار سخت بود. بسیاری از تصویرها واقعی بود. مثلا ما هیچ نقشی در برنامه شنای بچهها نداشتیم و فقط تصویرها را شکار کردیم. بچه تکواندوکار را هم کاملا شانسی پیدا کردیم. غیر از گفتگوی بچه با پدر بزرگ، همه صحنهها واقعی بودند.»
رضا نجفی به یک اتفاق جذاب که نشان دیگری از شخصیت والای سینایی است اشاره میکند: «پس از پایان فیلمبرداری و ماموریت، سینایی پرسید چقدر پول باقی مانده؟ و تصمیم گرفتیم با آن پول لوازم تحریر و اینجور چیزها برای بچهها بخریم. خریدیمو برگشتیم روستای زیبای توکتوکاب و بین بچهها تقسیم کردیم. نمیدانید چه صحنههای زیبایی آفریدهشد». یادش بخیر، سینایی.
فرهاد ورهرام به فیلمبرداری این دو فیلم میپردازد: «هردو فیلم را زندهیاد پورصمدی گرفته. او از جمله فیلمبردارنی بود که با نگاتیو شروع کرد و خبره بزرگ در این رشته شد. به همین خاطر وقتی فیلمبرداری به روش دیجیتال را شروع کرد، کاملا مسلط به هنر فیلمبرداری بود.» ورهرام تاکید میکند: «تسلط بر فیلمبرداری نگاتیو پایه آموزش فیلمبرداری است. درست مثل شعر. کسانی در شعر نو و نیمایی موفق و ماندگار شدند که شعر کلاسیک را خوب میشناختند و میتوانستند به آن سبک شعر بسرایند. برای موفقیت در فیلمبرداری دیجیتالی هم لازم است شما کار با نگاتیو را تجربه کردهباشید. مثل پورصمدی»
باور به پیروزی
یکی از پایههای اصولی تفکر سینایی، امید به رهایی است. در این مستند، کودک روستایی نمیخواهد در چنبره بسته آن بماند. هرروز ده کیلومتر فاصله روستا تا شوشتر را گز میکند و درس میخواند و میخواهد در کنار درس، قهرمان تکواند هم بشود. وقتی در اولین مسابقهاش شکست میخورد بسیار دلسرد و غمگین میشود ولی حرفهای پدربزرگ مثل نور امید بر قلب او میتابد. پدربزرگ مرتب ازعاقبت نیک درسخواندن میگوید و امید به پیروزی در سایه کوشش.
خسرو سینایی خیلی زیبا توانسته دیالوگ پدربزرگ با کودک را بچیند. نمادی از تعامل بین نسلی، بی آن که به پند و اندرز کشیدهشود. رفاقتی ساده ولی مهم بین دو انسان دارای شخصیت مستقل. سینایی، یک درونمایه مهم دیگر را هم در فیلم پرورش داده: حس تعلق مکان. کودک مرتب و در هر حرف و سخنی، از روستای خود مثال میآورد و به آن تکیه میکند. این نوع نگاه به زادگاه بسیار زیبا و تاثیرگذار است.

خسرو سینایی میخواهد در دل مخاطب این باور را بکارد که اولین و آخرین تکیهگاه ما وطن و زادبوم است. این را از زبان کودک فیلم میگوید و چقدر شیوا.
سینایی فیلمساز ریزبین و دقیقی است. هر پلان و سکانس آثارش معنا و دلیل دارد. در این مستند بازی دختران رقص و آواز کودکانه است بازی پسربچهها شکار مارمولک و دعوا و کشتی. در سکانس آخر وقتی بچهها دارند مسابقه تکواندو را تماشا میکنند شور و حال بچهها فوقالعاده است. همه این تصاویر واقعی و زنده است. آخر سر، داور مسابقه دست کودک روستای توکتوکاب را بالا میبرد و فیلم تمام میشود.