
صدو هشتادوششمین شب فیلم/ ۸ بهمن ماه ۱۴۰۴ خورشیدی
دومین دوره «مستند ببینیم و لذت ببریم» با نظم و تجربهای بهتر شروع شد. در روز اول از هفته اول، سه مستند از فرهاد ورهرام، مهدی باقری و حنیف شهپر راد به نمایش درآمد. چنانیکه انتظار میرفت استقبال مخاطبان فوقالعاده بود و متاسفانه چندنفر از مخاطبان امکان نشستن برصندلی نیافتند.حتی جا برای ایستادن و دیدن هم نبود. نشان از تمایل فرهنگدوستان به دورهمیهای فرهنگی و تخلیه سنگینی بار روزهای غمبار و ملتهب این ایام با دیدن فیلم و گپوگفت درباره آن و محتوای نمایشها. در نمایش اولِ اینروز، مستند بیست دقیقهای «آرش در قلمرو ما» ساخته فرهاد ورهرام را دیدیم که با نگاهی به بمباران تهران در جریان جنگ دوازده روزه، سراغ آرش کمانگیر میرود و با این پرسش شروع میکند که چرا قهرمان فردوسی رستم است نه آرش. سپس به سروده سیاوش کسرایی اشاره میکند، که علیالقاعده باید بپذیریم عامل بر سرزبانها افتادن آرش در میان مردم شد.
مستند در ادامه به سراغ مجسمههایی میرود که در شهرهای مختلف کشور از آرش ساختهو نصب شدهاند. در این سیر و سفر است که میبینیم مجسمه آرش در خیلی از شهرهای کشور نصب است. از سریزد کوچک تا کرمان و تهران.
هرچند با مجسمه آرش در میدان ونک تهران بود که آرش یک بار دیگر، البته با هدفی متفاوت مورد ستایش قرار گرفت. ورهرام با نمایش این پیکرهها و نقلهایی از شاهنامه و اسطورهها، آرش و دماوند را باهم پیوند میدهد و مراسم زردشتیها در برار دماوند را هم چاشنی روایت خود میکند. نکته بسیار مهم و تازه در فیلم ورهرام، رجوع به سیاوش کسرایی و شعر «آرش کمانگیر» است. در حقیقت خواندن این شعر در طول فیلم، حکم نخ تسبیح فیلم را دارد. خواه با صدای خود شاعر خواه با صدای راوی. این شاعر گرانقدر، آنچنانی که شایستهاش بود قدر ندید و در اتریش و در غربت فوت کرد. به توصیه سعید منافی، فیلمساز ایرانی مقیم اتریش، پیکر او را در کنار بزرگان شعر و موسیقی اروپا در وین به خاک سپردند. در کنار بتهوون، شوبرت و دیگران. ورهرام داستان این تدفین را در اثرش به زیبایی تعریف و تصویر میکند.
روزگار غریبی است!
دومین مستندِ به نمایش درآمده در این روز، از مهدی باقری بود با نام «روزگارِ بک ده». روایتی ماندگار و موثر از روستای «زیارت» که دیگر روستا نیست. شهر هم نیست. اصلا هیچچیز نیست جز آشفتگی و نماد سردرگمی در دنیای نوکیسهگان. روایتی بسیار جذاب و درعین حال ساده و روان از سرشت و سرگذشت این روستا. روستایی که نه گذشتهاش را توانست حفاظت کند نه آیندهای در برابر دارد. آیینه تمامنمای آشفتگی در سیاست و برنامههای ملی حکومت در چند دهه گذشته. مردم این روستا، غالبا، دامدار بودند و نسل اندر نسل با پروش گاو و دام زندگی را میگذراندند. جنگل هم چراگاهشان بوده. در اثر سیاستی غلط و ناسنجیده چرا در جنگل ممنوع میشود. چرا؟ چون جنگل تبدیل به مرتع میشود! این در حالی است که اهالی روستا بامنطق، و بسیار فراتر از بهاصطلاح کارشناسان، لزوم چرای دام در جنگل را یادآور میشدند. میگفتند «ما درشمال کشور و در آبوهوای شرجی و بارانی هستیم. در اینجا اگر هر قطعه زمین را محصور کنید و نگذارید کسی در آن دخالت یا به عنوان چراگاه استفاده کند، در کمتر از دو سال چنان پوشیده ازعلف و گیاه میشود که نشود در آن پا گذاشت» ولی کو گوش شنوا!
روزگار یک «ده»!؟
مخاطبان، بر این اعتقاد بودند که این روستا آیینه و بازتاب کامل وضعیت کل کشور است. وضع چنان پیچیده شده که امکان رهایی ندارد! وقتی چرا در جنگل را ممنوع میکنند، مردم به مرور گاو و دام خود را میفروشند تا شکم خود و خانواده را سیر کنند. به مرور اقتصاد بومی کشاورزی از هم میپاشد و مردم به کارگری و عملگی رو میآورند. به یک باره، با کدام سنجه و تدبیر؟، روستا را «مقصد گردشگری» اعلام میکنند و به هیچکس رخصت نمیدهند خانه خود را توسعه دهد و یا اتاقی بر آن بیفزاید. روستا تبدیل به بازار و جولانگاه آشفته بورسبازی زمین میشود. در کوچهپسکوچههایش آپارتمان و ساختمان بلندو زشت میسازند. با بدسلیقگی تمام! روستای زیارت که در روزگای نهچنداندور، چهارپنج دهه قبل، از روستاهای خاص کشور بود، تبدیل به بازار مکاره میشود.

زیارتِ اصلی روستایی بود که اصلا دیوار نداشت. تنور برای همه اهالی مشترک بود، طناب رخت و لباس برای همه بود و تمام روستا حیاط همه اهالی بود. الان چه شده؟ الان شده مامن کدورت و چشم همچشمی. پس از اینهمه بنبست، اعلام میکنند اهالی مجاز به چرای دام و کشاورزی در دامنههای جنگلی هستند؟!!
مشتزنی در عرصه فرهنگ!
حنیف شهپر راد مستندی ساخته به نام «مشتزنی در رینگ ترجمه».تهیهکنندهش هم آریان عطارپور است. موضوع مستند زندگی و آثار ذبیحالله منصوری است که به جرات میتوان گفت پدیده غریبی در عرصه کتاب و کتابخوانی در ایران بود. او در سال ۱۳۶۵ در ۸۷ سالگی درگذشت. هرچند سالها قبل پیشبینی کردهبود که در ۸۰ سالگی خواهدمرد. و این پیشبینی محقق نشد هرچند استناد بر شواهد و دلایل پزشکی کردهبود. این شخصیت، بهقول خودش، حدود ۱۴۰۰ عنوان کتاب و نوشته دارد. غالبا ترجمه و اقتباس. در تمام طول عمرش تنها زندگی کرد و وارثی نداشت. هرچند ارثی هم برای دیگران نداشت. زندگی و فعالیت او برای بسیاری از دستاندکاران نشر و چاپ سرشار از تناقض و راز بود. در دهههایی که سالهای رونق فعالیت او بود، ناشرانی که چشم به بازار داشتند، او را مثل بت میپرستیدند و ناشرانی که بهاصطلاح رسالتی فرهنگی برای خود قائل بودند، حاضر به انتشار هیچ اثری از او نبودند. غالبا آثار او را نامطمئن قلمداد میکردند و اعتباری برای آنها قائل نبودند. مجموع این برخوردها او را تبدیل به یک پدیده در دنیای چاپ و نشر کرد. زندگی شخصی او هم کاملا دراماتیک و سرشار از معما بود.
در سالهای آخر فعالیتش، قبل از انقلاب، در اتاقی بالای چاپخانه «خواندنیها» زندگی میکرد و درنهایت، درسایه لطف دولت هویدا، مجتمع مسکونی نویسندگان شکل گرفت و واحدی هم به این نویسنده و مترجم تعلق گرفت. خلاصه اینکه او از جذابترین چهرههای فرهنگی چند دهه معاصر ایران بود. هرچند در کنار او پاورقینویسانی چون ارونقی کرمانی و قاضی سعید هم بودند که در جذب خواننده بسیار موفق بودند، ولی منصوری در قلمروی دیگر قلم میزد و رقیب آنها نبود و آنها هم رقیب او نبودند.
راویان اخبار!
حنیف شهپر راد به سراغ بسیاری از آشنایان ذبیحالله منصوری رفته و نظرات له و علیه اورا به تصویر کشیده که در میان آنها خبرنگاران همکار منصوری و چند ناشر قرار دارند. در میان این راویان محقق جوانی است که تمام زندگی و آثار منصوری را کاویده و برای احقاق حقوق فرهنگی او کتاب سینوهه را دوباره ترجمه کرده تا نشان دهد اینکه میگویند «اصل کتاب، یک اثر ۶۰ صفحهای بوده و منصوری آن را با داستانسرایی تبدیل به کتابی دو جلدی کرده» اعتباری ندارد.
شهپر راد توانسته برخی کسان خاص دیگر را هم در ارتباط با زندگی منصوری پیدا کند و روایتهای آنها را هم در مستند بیاورد. از جمله سعید قانعی که که وقتی منصوری در اوج بود، او پسر جوانی بود که در چاپخانه سپهر کار میکرد و مامور بود مرتب بیاید از منصوری متن برای حروفچینی بگیرد و ببرد. او بعدها نویسنده شد و برخی مضامین و کتابهای منصوری را به روایت و زبان خودش دوباره منتشر کرد. از جمله «خداوند الموت» و «سینوهه» را.
بودن این آدمها در این مستند به غناو ارزشهای آن میافزاید. کارگردان تلاش کرده در کنار کسانی چون اسدالله امرایی و فاطمه علیاصغر که زبانی انتقادی به نوشتهها و ترجمههای منصوری دارند، از کلام کسانی چون اسماعیل جمشیدی، محمد بلوری و دیگران هم بهره بگیرد که منصوری را از نعمات فرهنگی میدانند چون سبب گسترش کتابخوانی در ایران شد. آنان معتقدند تاثیریکه این مترجم و اقتباسگر در جذب مردم به کتابخوانی داشت هیچ شخص و سازمان دیگر نداشت. اینان حساسیتی به درست و غلط بودن مطالب در ترجمههای او ندارند و بر ایننکته اشاره میکنند که «منصوری ادعایی نداشت و کار خودش را میکرد. پس چرا باید مورد نقد و اعتراض قرار بگیرد؟».
پرهیزِ منطقی!
مستند «مشتزنی در رینگ ترجمه» این ظرفیت را دارد که تبدیل به یک سند درباره فرهنگ کتابخوانی ایران شود. ولی شاید کارگردان علاقمندباشد یکیدو نکته اظهارشده توسط مخاطبان را هم در نظر بگیرد و از تعریف و تصویر برخی وجوه زندگی این شخصیت فرهنگی پرهیز کند و آن تکهها را از مستند خود حذف کند. یکی از شاخصترین نکات، تعریف و تصویرعلاقه منصوری به نوشخواری است. داستان آن کاسه مسی و پاکت کاغذی و درآوردن بطری ازآن و آدابِ انداختن یخ داخل آن کاسه و سرکشیدن گاهبهگاه آن توسط منصوری. حیف است او را، فارغ از هرنوع سنجش آثارش مردی همیشهنوشخوار معرفی کنیم.
ذبیحالله منصوری، با هر دید و نگاهی، شخصیتی فرهنگی در جامعه معاصر ایران است. احترامش را باید نگهداشت. اصولا زندگی شخصی یک نویسنده ملاک ارزیابی کارهای او و تاثیرش بر جامعه نیست. مگر بالزاک زندگی ناب شخصی داشته؟ ما، آیا، کاری به آن داریم؟ منصوری هم زندگی شخصی خودش را داشت.
جنس و ساختار زیبا!
مستند «مشتزنی در رینگ ترجمه» روایت راحت و خوبی داردو از شگردهای عجیبوغریب استفاده نکرده ولی در سکانس آخر، وقتی اسماعیل جمشیدی با کلاه شاپو و پیپ مقابل منصوری غیرآراسته نشسته و برخی خاطرهها را کوتاه مرور میکند. این صحنهآرایی و نوع میزانسن آن بیشتر شبیه فیلمهای هالیوودی است تا مستند روان ایرانی. شاید شهپر راد از سر لطف فکری به این موضوع هم بکند. این امر سیالیت و باورپذیری روایت را بیشتر میکند که هم به نفع مخاطب است هم به نفع مستند زیبای «مشتزنی در رینگ ترجمه» در جریان نمایش و تماشای مستندهای روز اول از هفته اول دومین دوره «مستند بینیم، لذت ببریم» یک خبر خوب هم منتشر شد.

تعدادی از برگزارکنندگان و مدیران شبهای فیلم در تهران، تصمیم گرفتهاند یک محفل یا کانون برای همافزایی و گردش اطلاعات در بین دوستداران سینمای مستند راه بیندازند. این کانون در ابتدا در قالب یک وبسایت خواهدبود و به مرور، پنجرهای دیگر در آن گشوده خواهندشد.
ادبیات سینمای مستند
هدف عمده کانون، در وحله اول، گسترش نمایش و تماشای فیلم مستنداست که به کمک رسانه و فضای مجازی امکانپذیر است. اما هدف غیرمستقیم این همافزایی، توسعه ادبیات و فرهنگ سینمای مستند است، در وجوه مختلف. از جمله جمعآوری و انتشار دادههای دقیق و کامل درباره مستندسازان کشور و توسعه نقد سینمای مستند البته در مسیری متفاوت از آنچه اینک در جریان است. باید صبر کرد و دید چه پیش میآید! مهم آن است که گام اول برداشتهشده.