صدایی از درونم نجوا می‌کند: شاید!

«در یکی از روزهایی که ناظم حکمت در زندان بود، همسرش «پیرایه» در نامه‌ای به او می‌نویسد: آرزو دارم مرگ قبل از تو مرا دریابد. ولی در زمین دفنم مکن. جسدم را بسوزان و خاکسترم را در یک ظرف شیشه‌ای بریز و آن را روی میزت بگذار. بعدها چون مرگ به سراغ تو هم آمد، خاکستر تو را هم توی همان ظرف می‌ریزند و ما درهم می‌آمیزیم. ناظم به هیجان آمد و به همسرش نوشت: «اجازه بده نامۀ ترا در قالب شعر بریزم و امضای هردویمان را پای آن بگذارم»: دلم می‌خواهد پیش از تو بمیرم/ آیا گمان می‌بری/ آن‌که پی‌برپی رفته‌ای نهاده‌است/ به او برسد؟ من گمان نمی‌برم/ بهتر آن‌که جسدم را بسوزانی/ و خاکسترم را توی شیشه‌ای سفید و شفاف/ بالای بخاری، پیش چشمانت بگذاری/ خودباختگی را بنگر/ که از خیر خاک‌شدن گذشتم/ از خیر گل‌شدن گذشتم/ تا با تو باشم./ غبار می‌شوم/ ولی پیش تو می‌مانم/ و چون تو هم مردی/ پیشم می‌آیی/ و باز باهم سر می‌کنیم/ و خاکسترهامان درهم می‌آمیزد/ تا روزی/ عروسی بی‌مبالات/ یا نواده‌ای سر به هوا/ بیرونمان می‌اندازد. . /اما ما/ تا آن زمان چنان در هم آمیخته‌ایم که/ زباله‌دان هم ذرات وجودمان را از هم جدا نتواند کرد/ باهم به خاک برمی‌گردیم و باز خاک می‌شویم/ و روزی گلبوته‌ای وحشی/ از خاک ما سربرمی‌دارد/ بوته‌گلی که تنها دو شاخۀ گل می‌دهد/ یکی تو/ یکی من/ دیگر به مرگ نمی‌اندیشم/ من باردار خواهم‌شد/ زندگی در درونم می‌جوشد/ آری من زنده خواهم‌ماند، سال‌های‌سال، سال‌های دور و دراز/ باتو و درکنار تو/ دیگر مرا از مرگ باکی نیست/ آیا می‌شود به آزادی تو امید بست؟ صدایی از درونم نجوا می‌کند:/ شاید!»

امسال؛ جُنگ شعر و ادب؛ به کوشش غ. م. بهفر؛ انتشارات پویا؛ چاپ‌ اول؛ تابستان پنجاه و یک؛ ص ۴۷

(یکی از نامه‌های ناظم حکمت در این جُنگ، با ترجمه آزاد رحیم رئیس‌نیا. یادگار روزگاری که انتشار جُنگ‌ها رواج داشت.)

 

کتاب مکتب خانه در ایران